صدای منحوس و عشق اسلام

مولوی در مثنوى قضیه‌اى را نقل مى‌کند و مى‌گوید در یک شهر کافرنشین، محله‌ى مسلمان‌نشینى بود. دخترى از خانواده‌ى مسیحى، عشق اسلام در دلش افتاد و عاشق اسلام شد. او خواست مسلمان بشود، اما پدر و مادر مانع بودند. به پدر و مادر و خانواده اعتنایى نمى‌کرد و به کلیسا هم دیگر نمى‌رفت. پدرِ مسیحى، ماند که در کار این دختر چه بکند. مؤذن مسلمانى، تازه به آن محل آمده بود و با صوت ناهنجارى اذان مى‌گفت. این مسیحى رفت به این مؤذن بدصدا پول داد و گفت با صداى بلند اذان بگو؛ آن مؤذن هم با صداى بلند اذان گفت. این دختر در خانه نشسته بود، یک وقت دید صداى ناهنجار منحوسى بلند شد. گفت این چیست؟ پدر گفت چیزى نیست، این مؤذن مسلمانهاست که دارد اذان مى‌گوید. گفت عجب! مسلمانها این‌طوریند؟ نتیجتاً عشق اسلام از دل او رفت!

فرمایشات رهبر معظم انقلاب در جمع روحانیون استان بوشهر ۱۳۷۰/۱۱/۱۰

 

گفت دختر چیست این مکروه بانگ                که به گوشم آمد این دو چار دانگ‏
من همه عمر این چنین آواز زشت‏                 هیچ نشنیدم درین دَیر و کُنشت‏
خواهرش گفتش که این بانگ اذان‏                 هست اِعلام و شعار مؤمنان‏
باورش نآمد بپرسید از دگر                           آن دگر هم گفت آرى اى پدر
چون یقین گشتش رخ او زرد شد                  از مسلمانى دل او سرد شد

 

«مثنوى معنوى، دفتر پنجم»

————————————————————-

پ.ن: مراقب باشیم صدای نامنحوس و اعمال زشت ما و یا حتی انجام دادن کارهایی که از عهده ما برنمیاد، باعث ریزش عده‌ای دیگر نشود.

 

دیدگاه ها (۰)

هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.