کسی که عقل ندارد، ادب ندارد؛ کسی که همت ندارد، مروت ندارد و کسی که دین ندارد، حیا ندارد. خردمندی موجب معاشرت نیکو با مردم است و به وسیله عقل سعادت هر دو عالم بدست می‌آید.
امام حسن مجتبی علیه السلام
ماهنامه علمی تخصصی مدیریت رسانه

بایگانی

پژوهشگر را دنبال کنید پژوهشگر را دنبال کنید

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

۵ مطلب در بهمن ۱۳۸۶ ثبت شده است

جوونه گفت : موسی میری کوه طور سلام منم برسون . بگو حاجت منم بده .

فرمود : چشم .

گفت موسی به خودش قسم اگه حاجتمو نده رسواش می کنم .

موسی خیلی ناراحت و عصبانی شد . اومد کوه طور ، خطاب رسید : سلام دوست ما رو برسون . گفت حیا کردم ، اخه اینطوری حرف بد زد .

گفت نه بهش بگو حاجتتو دادیم اما به ما بگو چه جوری آبروی ما رو می بری؟

موسی اومد دید جوونه صورت رو خاک گذاشته داره زار می زنه ، گفت ای جوون خدا حاجتتو داده ، بگو ببینم چه جوری میخاستی آبروی خدا رو ببری ؟

عرض کرد : موسی ! دست راستم رو خودم قطع می کردم ، توو دست چپم می گرفتم ، هر چقدر طاقت داشتم ، به مردم نشون میدادم ، می گفتم این دست در خونه ی کریم رفته و خالی برگشته !!!!!!

رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی           هر چند که خلق تو گوهر داشته باشد

 
 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۸۶ ، ۱۶:۳۲
قاسم صفایی نژاد
عشق تو معبود من، به به از این دوستی      حب تو مسجود من به به از این دوستی

هستی ِمن کام تو، مستی ِمن جام تو        هستی ِتو بود من، به به از این دوستی

ذکر تو الهام دل، شکر تو اطعام دل              رحمت تو سود من، به به از این دوستی

جان و دل سوخته، دیده به تو دوخته           آه دل و دود من، به به از این دوستی

کاش فنایت شوم، پاک فدایت شوم             ای همه مقصود من، به به از این دوستی

گوشه‌ی زندان تن، معتکفت جانِ من           تا دم موعود مرگ، به به از این دوستی

شوق لقایت ببین، در دلم ای بهترین           شاهد و مشهود من، به به از این دوستی

بت شکنم بت شکن، دل چو خلیل وطن       قاتل نمرود من، به به از این دوستی

رو نکنی هیچ گاه، بر خود این روسیاه          نامه ی مردود من، به به از دوستی

مستم و دیوانه‌ام، از همه بیگانه‌ام               ذکر «می» آلود من، به به از دوستی

لیلی ِعاشق کشم، بین دل مجنون وشم     طالع مسعود من، به به از این دوستی

 
 
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۶ ، ۰۱:۲۶
قاسم صفایی نژاد
من همون برهنه‌ای بودم که تو منو پوشوندی. من همون گرسنه‌ای بودم که تو منو سیر کردی. من همون گدایی بودم که با عطایت منو کمک کردی. من همون گمراهی بودم که هدایتم کردی. من همون گنهکاری هستم که با ستاریت منو پوشوندی...
من همونی هستم که محبت اهل بیت رو در دل من گذاشتی، اما چرا ... چرا حالا داری منو اینطوری امتحان می‌کنی؟ چرا منو دم در نگه داشتی؟ هی میگی سندت نرسیده، خدایا دیر میشه! اگه دستمو نگیری دیر میشه! اگه موندگاری هستم لااقل یه نویدی به من بده!
مگه وقتی تنهای تنها بودم تو منو راه ندادی؟ نه تنها منو راه دادی که توو دل خوبات هم منو جا کردی. پس چرا می‌خوای منو اینطوری امتحان کنی؟ بیچاره‌تر از من گیر نیاوردی؟ اگه به خودم باشه، من دیگه آبادی نمی‌بینم. اگه از سوزوندن این پوست و استخون چیزی بهت میرسه منو بسوزون!
همه چی از خودته، من که گفتم! شرمندتم تا قیامت، می‌پرسی برا چی؟
خدایا! بزار بهتر معرفی کنم. من همونی‌ام که در خلوتم از تو حیا نکردم! حتی در انظار مردم هم رعایت تو رو نکردم. من همون گرفتاری‌ام که دور و برم گرفتاری زیاد شده. یه رزقی ... یه رزقی بهم بده!
نمی‌دونم، آخر کار همیشه آدم هول میشه!
آی مردم، وسایلتون رو جمع کنید چند روز دیگه میخایم بریم!
دیدید که چقدر آدم هول میشه؟ نمی‌دونه چی کار کنه، چی بگه!
من همونی‌ام که برای گناه کردن پول خرج کردم اما برای تو نه! من همونی‌ام که هر کی بشارت گناه می‌داد با سرعت می‌رفتم ...
ولی خدایا... خوبی‌هات بیشتر یادم مونده تا گناهام!
آره، میدونم... هر چی تو پوشوندی من گناه کردم، ولی تا کجا؟ تا جایی که از چشمت افتادم؟ انقدر پوشوندی که فکر کردم ندیدی!!! نفهمیدم ندید گرفتی. ای خدا داره دیر میشه، یه بار دیگه مهلتم بده...
من وعده‌ی تو رو مسخره نکردم، من میدونم تو هستی و منو می‌بینی ولی غفلت کردم، هوای نفس بر من غلبه کرد. اصلا خدایا بر فرض من باهات از عمد مخالفت کردم، اما حالا چی؟ حالا که من نافرمانی کردم باید کجا برم؟ مگه کسی به غیر تو هست؟ من می‌خوام پناهنده‌ی تو بشم...
 
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۸۶ ، ۲۱:۳۵
قاسم صفایی نژاد
 
 
چه زیبا قدرت خود را به رخ دوستدارانت می‌کشی!
دنیای آنان را به گونه‌ای رقم می‌زنی که بدون تو احساس تنهایی کنند و در تنهایی به یاد تو باشند!

 
 
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۸۶ ، ۱۸:۱۴
قاسم صفایی نژاد
هنوز بار گناهی که داشتم، دارم                  ز شرم شعله‌ی آهی که داشتم، دارم

اگر چه بر سر کویت غریب افتادم                 ز اشک خویش سپاهی که داشتم، دارم

مگر سیاهی چشم تو مرحمت بکند              وگرنه بخت سیاهی که داشتم، دارم

من از نظاره‌ی روی تو دل نخواهم کَند            گرسنه چشم نگاهی که داشتم، دارم

بخوان ز چشم من آن حرفها که می‌دانی       ز رنگ چهره گواهی که داشتم، دارم

خوشم که نام حسینم ز لب نیفتاده              یگانه پشت و پناهی که داشتم، دارم

لباس نوکری او لباس فخر من است              مدال خدمت شاهی که داشتم، دارم

 
 
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۸۶ ، ۱۴:۳۲
قاسم صفایی نژاد