کسی که عقل ندارد، ادب ندارد؛ کسی که همت ندارد، مروت ندارد و کسی که دین ندارد، حیا ندارد. خردمندی موجب معاشرت نیکو با مردم است و به وسیله عقل سعادت هر دو عالم بدست می‌آید.
امام حسن مجتبی علیه السلام
ماهنامه علمی تخصصی مدیریت رسانه

بایگانی

پژوهشگر را دنبال کنید پژوهشگر را دنبال کنید

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

۶ مطلب در شهریور ۱۳۸۷ ثبت شده است

به همین زودی شب قدر هم رسید. نیمه شعبان که مکه بودم نتونستم از امام زمان (عج) بنویسم، با خودم گفتم امروز یه شعر از زبان حضرت بنویسم و به دوستان خوبم بگم که شب قدر شیعه باید متفاوت با شب قدر وهابی‌ها باشه که نیمه شعبان غربت آن حضرت در کنار خانه خدا کاملا مشهود بود. امشب نزاریم امام زمان (عج) در دل ما هم غریب باشه!
 
بَه چه خوش گفته رسول کردگار             افضل الاعمال باشد انتظار
انتظاری که نبی فرموده چیست             منتظر در منظر آن یار کیست؟
منتظِر باید به راه منتظَر                        بگذرد از هستی و از جان و سر
گر بیاید آن امام با وفا                           در همین تهرانِ ما پرسد ز ما
کو نشان شیعگی شهرتان؟                 تا نمایم من دعایی بهرتان
خویش را در مهلکه انداختید                  که امام خویش را نشناختید
گوییا درس جدیدی خوانده‌اید                غافل از رسم شهیدان مانده‌اید
زود آدم‌های دنیایی شدید                    با گناه خود پذیرایی شدید
رفت از یاد شما آن روزها                      گریه‌ها و ناله‌ها و سوزها
دوری از راه سعادت می‌کنید                 غفلت از شوق شهادت می‌کنید
یک نفر بی‌جرم و بی‌تقصیر نیست         این کدورت‌ها که بی‌تاثیر نیست
عفت و شرم و حیا، ایمان چه شد؟        غیرت ناموسی مردان چه شد؟
نانِ شبهه لقمه‌ی مردم شده                چادر زن‌های شیعه گم شده
کو حجاب فاطمی بانوان؟                     کو مرام خالص نسل جوان؟
نیست از هجرم دلی غرق ملال             بس که کردید هر حرامی را حلال
نیست یک خانه نجیب و بی‌گناه            تا شبی آنجا بگیرم من پناه
من امامم سرپناه من کجاست؟            هیئتی‌ها جایگاه من کجاست؟
وای در هیئت اگر غفلت کنید                 از زنا بدتر اگر غیبت کنید
عمرتان صرف سخن چینی گذشت         در لباس دین به بی‌دینی گذشت
من چراغ و ریسه می‌خواهم چه کار؟      شیعه می‌خواهم که باشد پای کار
شیعه‌ی خالص به دنبال من است          دائما فکر من و آل من است
منتظر باشید تا آیم ز راه                       بی‌پناهان را دهم آخر پناه
من دعا گوی شما هستم ولی              از شما خواهم گدایی از علی
راه جدم مرتضی راه من است               هر که در این راه باشد ایمن است
 
* این شعر توسط حاج منصور ارضی خوانده شده است.

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۸۷ ، ۱۳:۰۵
قاسم صفایی نژاد
ای آسمان‌تر از همه، بالاتر از همه                        ای بی‌کران‌تر از همه، «دریا»تر از همه
‌‌سبحان ربی همه‌ی سجده‌های من                     پروردگار سبز «مبرَا»تر از همه
‌دیدیم از تمام جهان مرده‌تر شدیم                        پس آمدیم پیش «مسیحا»تر از همه
تو زودتر به دامن زهرا نشسته‌ای                         پس این تویی تو، بچه‌ی «زهرا»تر از همه
ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده‌ایم                          ای جمله‌ی همیشه «بفرما»تر از همه
سلام؛ چه کلمه‌ی زیبایی... یاد 35 روز پیش میفتم که در کنار مزارت در حال وداع با مدینه بودیم. چه دعای وداع زیبایی که در تمام جملاتش سلام هست! شاید نویدبخش این است که به زودی برمی‌گردم و شاید...
نمی‌خواستم امسال چیزی بنویسم یا لااقل به عنوان پست وبلاگ مطلبی بزارم. اما:
ای که ز عشقت زنده منم، گفتی از عشقت دم نزنم، من نتوانم نتوانم نتوانم...
فکر می‌کنم به اینکه این یک سال گذشته با دل من چه کارها کردی. هیچ کسی نمی‌دونه اما خودت می‌دونی که:
اول تو را سرشت و انسان درست کرد                  دوم تو را نوشت و قرآن درست کرد
بعدا گِل اضافه‌ی‌تان را افاضه کرد                         تا از من ِسه نقطه مسلمان درست کرد
همیشه به این فکر می‌کنم که چی شد امسال اومدم پیشت! شاید از اربعین شروع شد و شاید هم از عید نوروز امسال! نمی‌دونم چی شد که این شعر همیشه یادم میومد که:
وقت آن است به ما عشق تو را هدیه کنند            ساغر از باده‌ی توحید به ما هدیه کنند
سحری دولت دیدار رخت دست دهد                   بلکه ای دوست به ما شهد لقا هدیه کنند
تحفه‌ی عشق تو شاید به فقیران بخشند             گوهری گاه سلاطین به گدا هدیه کنند
ای طبیبی که به درمان بلا شهره تویی                دردمندان تو را بلکه شفا هدیه کنند
مثل اینکه این شعر زمزمه رفتنم بود و چه گذشت بر من در مدینه...  اما دلبر مهربانم! من هنوز خوب نشدم، یک گوهر دیگری بر من عطا کن تا لیاقت عشق تو رو داشته باشم. اگه آدم خوبی بشم قول میدم به همه بگم تو طبیبم بودی و چه طبیب خوبی هستی...
من زنده‌ی نسیم مسیحا دم توام                        آدم اگر شدم به خدا آدم ِ توام
یه کاری کن همیشه با چشمان پرستاره تو آرامش بگیرم و همیشه عاشقت بمونم. بهت میگم یه کاری کن چون اگه به خودم باشه من آبادی نمی‌بینم!
من قهر کرده‌ام از همه تا دوستت شوم                من منت نگاه تو صد بار می‌کشم
طوری درست کن که بدهکار تو شوم                   وان دم ببین که ناز طلبکار می‌کشم
‌ای با وفا نگاه تو آرامش من است                       زین رو بود که دست ز انظار می‌کشم
بچه‌ها! امشب یه شب خاصه. امشب رو ساده از دست ندید که «گر گدا کاهل بُوَد تقصیر صاحبخانه چیست؟» سعی کنیم لااقل همین امشب رو بر ذکر خدا دوام داشته باشیم. اگر دست شما را گرفت و در آسمان زیبایش پرواز کردید منم دعا کنید.
من و ماهی که سرتاسر خدایی است                من و ماهی که پایان جدایی است
من و مهمانی قرآن و عترت                              که ثقلین نبی در حق نمایی است
نمی‌دانم چه کس کرده دعایم                          که هر چه دارم از فیض دعایی است
کنم تا این که جبران گذشته                             وجودم طالب فیض و عطایی است
توکل بر خدا کردم که گفتند                              بیا امشب که عید مجتبایی است
خدا باب کَرَم را باز کرده                                   گنه بخشی ز نو آغاز کرده
خدا تفسیر کوثر کرده امشب                            عجب لطفی مقدر کرده امشب
به زهرا نام مادر را عطا کرد                              گلی تقدیم حیدر کرده امشب
لقب بر یک زن پست و عقیمه                           معیّن لفظ ابتر کرده امشب
برای شرح اسم یا کریمش                               به دنیا لطف دیگر کرده امشب
حسن را سفره دار خانه‌ی خود                         خدا تا روز محشر کرده امشب
‌حسن آمد، خدا معروف گردید                          به احسان و کرم موصوف گردید

 
 
 
 
 
 

 
 
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۸۷ ، ۱۷:۳۷
قاسم صفایی نژاد
 
هر چند ای رب کریم توبه شکستم بارها                    از کرده‌ام بر مردمان ظاهر نشد اسرارها
پیشانی عفو تو را پُر چین نسازد جرم ما                    آینه کی بر هم خورد از زشتی رخسارها
در فکر دنیا زیستم، دور از تو مولا زیستم                   بی حاصلی شد حاصلم از گردش ادوارها
دل را که باشد جای تو، شد خانه‌ی اعدای تو              وحدت کجا معنی دهد با کثرت دلدارها
با معصیت خو کرده‌ام، سوی گنه رو کرده‌ام                 حالا پشیمان آمدم، از زشتی کردارها
از کرده‌ام هستم خجل، وقت سفر ماندم به گل           خوبان همه رفتند و من، جا مانده‌ام از یارها
در معصیت پرداختم، سرمایه خود باختم                    این ورشکسته بنده‌ات، شد شهره‌ی بازارها
در دل پر از شوق گناه، بر لب به ذکر یا اله                 سودی نبخشیده مرا، تکرار استغفارها
تو خود کشیدی ناز من، گفتی شوی همراز من          گفتی بیا از من بجوی درمان جمله کارها
آغوش خود وا کرده‌ای، من را تماشا کرده‌ای               از ظلمتم کردی رها، در پرتو انوارها
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۸۷ ، ۰۴:۲۷
قاسم صفایی نژاد
قرار شد توو هتل لباس احرام رو بپوشیم و بعدش بریم مسجد شجره و لبیک بگیم و مُحرم بشیم. حدیث داریم از معصوم (ع) که بهتره وقتی داری لباس احرام می‌پوشی، نیت کنی که داری لباس معصیت رو از تنت خارج می‌کنی و لباس عافیت و بندگی خدا می‌پوشی.
لباس احرام رو پوشیدیم و رفتیم به سمت مسجد شجره. لحظات شیرینی بود که لبیک گفتیم و 24 چیز بر ما حرام شد تا اینکه اعمال عمره مفرده تموم بشه. با شور و شوق خاصی راه افتادیم به سمت مکه با اینکه دلمون برای مدینه هر لحظه تنگ‌تر می‌شد.
به سمت مکه در حال حرکت بودیم. من و احمد قرار گذاشتیم که مثل بقیه نخوابیم و حالا که این چند ساعت که مُحرم هستیم مَحرم خدا هم شدیم، بیدار بمونیم و مثل بقیه روزهای سفر سعی کنیم با مباحثه علمی خودمون رو به خدای خودمون نزدیک‌تر کنیم! داشتیم با هم صحبت می‌کردیم که من گفتم احمد مُحرم شدیم، غیبت نکن؛ من اومدم حرف بزنم احمد گفت مُحرم شدیم، مسخره نکن...تهمت نزن...دروغ نگو... اصلا مثل اینکه همه حرف‌های ما دروغ و تهمت و مسخره کردن و غیبته!! احمد یه حرفی به شوخی زد که هیچ وقت یادم نمیره و خیلی برام جالب بود: «ای بابا! اینطوری که نمیشه زندگی کرد، بگیریم بخوابیم که گناه نکنیم!» یاد اون جمله امام (ره) افتادم که: «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.» با خودم گفتم ای کاش همیشه می‌دونستیم که خدا داره می‌بینه تا بفهمیم چقدر گناه می‌کنیم.
رسیدیم به مسجدالحرام و اون لحظه‌های باشکوه و دوست داشتنی. همه چیز باید اونطوری باشه که خدا می‌خواد! دیگه در این یکی دو ساعت مثل بقیه زندگی مثل اینکه مسامحه در دین وجود نداره! کوچکترین خطایی رو باید همونجا جبران کنی وگرنه نمی‌تونی عمل بعدی رو انجام بدی!
یادمه وقتی رفتیم هتل و داشتیم لباس احرام رو عوض می‌کردیم احمد باز هم به شوخی یه چیزی گفت که اون لحظه‌هایی که هر چی خدا می‌گفت رو دوست داشتیم انجام بدیم همیشه یادمون بمونه: «چقدر سخت بود! نیت کردی که لباس عافیت رو در میاری و لباس گناه رو دوباره می‌پوشی؟»
 
 
 
 
 
۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۸۷ ، ۰۶:۱۱
قاسم صفایی نژاد
بچه خوشحال میشه وقتی باباش میگه: بابا جون برو نون بگیر. پول هم بهش میده ولی میگه تو برو بگیر. بچه شاد میشه که باباش دیگه او رو بزرگ حساب میکنه. یه وقت ممکنه بچه توو راه زمین هم بخوره، ولی با خودش میگه من رفتم نون گرفتم!
وفترضت علی عبادک فیه الصیام یعنی همین !!
 
مژده ای منتظران ماه خدا آمده است                  ماه شب‌های مناجات و دعا آمده است
ماه دلدادگی بنده به معبود رسید                      بر سر سفره‌ی شاهانه، گدا آمده است
رفت بی‌عفتی و هرزگی و بدبختی                    ای گنه پیشه بیا ماه حیا آمده است
ای به دام گنه افتاده، رهیدن سر کن                 ماه پرواز به سوی شهدا آمده است
ماه دل کندن از مجلس باطل آمد                       ماه هم‌محفلی با علما آمده است
دل بیمار بیا مژده! طبیب آمده است                   دردمندانه بیا اذن شفا آمده است
خاکسارانه بیا گر که زیادت طلبی                      دیده بگشا که هنگام لقا آمده است
حضرت دوست در این ماه تماشا دارد                 یار در جلوه سر کوی وفا آمده است
آن سفر کرده که سالی‌ست از او بی‌خبریم          بهر شادی دل اهل بکاء آمده است
آمده ماه خدا و قسم تنها نیست                       همرهش منتقم آل عبا آمده است
 

 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۸۷ ، ۱۸:۱۳
قاسم صفایی نژاد
 
در این داستان چهار شخصیت خیالی ترسیم شده‌اند:
موش‌ها: اسنیف و اسکوری. آدم کوچولوها: هم و ها.
این چهار شخصیت برای نشان دادن قسمت‌های ساده و پیچیده درون ما بدون توجه به سن، جنس، نژاد یا ملیت در نظر گرفته شده‌اند.
به دوستانی که این کتاب رو نخوندند پیشنهاد می‌کنم حتما مطالعه کنند، چون هم جالبه هم اینکه وقت کمی رو می‌گیره.
چه کسی پنیر مرا جابجا کرد داستانی است درباره تغییراتی که در یک هزار تو (maze) رخ می‌دهد. جایی که چهار شخصیت جالب در جستجوی پنیر هستند. پنیر استعاره‌ای است برای آنچه ما در زندگی می‌خواهیم در زندگی داشته باشیم. اعم از یک شغل، یک رابطه، پول، خانه‌ای بزرگ، سلامتی، آگاهی، آرامش روحی و یا حتی ورزشی مانند دو …
هر یک از ما در مورد پنیر خود نظر خاصی داریم و در پی آن هستیم، زیرا معتقدیم اگر آن را به دست آوریم راضی می‌شویم.
اغلب به آن دل بسته‌ایم و اگر آن را از دست بدهیم یا کسی آن را از ما بگیرد ضربه‌ی تکان دهنده‌ای به ما وارد می‌آید.
در این داستان هزار تو، نشانه جایی است که ما برای رسیدن به اهداف خود در آن وقت می‌گذرانیم …
 
 
خلاصه کتاب را می‌توانید از اینجا دریافت نمایید.

 

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۸۷ ، ۲۳:۴۷
قاسم صفایی نژاد