۷۲ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

چالش وبلاگی: جام جهانی چشمات

شخصی

دیدید بعضی‌ها ممکنه فوتبال‌دوست نباشند و اصلا براشون مهم نباشه که حتی تیم ملی با کشور دیگه‌ای بازی داره یا نه؟ من شاید از همین مدل آدم‌ها بودم، البته نه در فوتبال! بلکه در جام جهانی چشم‌ها. در همان دوره لیسانس که دوستانم درگیر چشمان غربی و شرقی می‌شدند، پیش خودم می‌گفتم: آخر مگر چشم به تنهایی چیست که انقدر جذاب باشه و حتی انقدر ارزش دقت کردن داشته باشه؟ معادلش میشه اینکه خب ۲۲ تا توپ بندازید، چه کاریه ۲۲ نفر دنبال یک توپ می‌دوند و این همه آدم تماشا می‌کنند؟ همین‌قدر بی‌تفاوت بودم نسبت به همه چشم‌ها!

تا اینکه چشمم به چشمان تو افتاد. انگار با دیدنش از تنبلی درآمدم و تصمیم گرفتم فوتبالیست شوم! معادلش اینکه قلب سنگ من هم نرم شد. فوتبالیست شدن برای من خیلی سخت بود. باید خیلی سختی‌ها تحمل می‌کردم تا بتونم در جام جهانی بدرخشم و کاپ چشمانت را تصاحب کنم. اما دل به دریا زدم. همه سختی‌ها را به جان خریدم تا در جام جهانی چشمانت موفق باشم. البته من می‌دانم که در جام جهانی چشم‌ها، کاپ قهرمانی هم باید به اندازه تیم تلاش کند! دیگر اینجا کاپ قهرمانی یک شیء بی‌جان نیست. کاپ قهرمانی خود «جان» است.

سعی کردم قدر این کاپ را بدانم. سعی کردم مدافع عنوان قهرمانی خوبی باشم. انگار در اوج بودم و خدا پاداش شکرگزاری‌ام را داد که صاحب دو چشم دیگر شدم که شبیه چشمان تو بود. دو چشمی که بیش از همه شبیه دو چشم تو بود. وقتی قربان صدقه چشمان دخترمان می‌رفتی، به تو گفتم: حالا که می‌توانی دو چشم شبیه چشمان خودت ببینی بگو، آیا حق داشتم از داشتن این کاپ قهرمانی خوشحال باشم یا نه؟

--------------------

یک چالش وبلاگی جدید، این بار از رادیوبلاگی‌ها...

همیشه دوست داشتم تا جایی که می‌تونم در این چالش‌ها و بازی‌های وبلاگی شرکت کنم تا وبلاگ نویس بمانم و قلمم خیلی خشک و رسمی نشود. پس سعی خودم را امتحان کرده‌ام.

دعوت می‌کنم از:

اتاقی برای دو نفر

خودنویس

 

 

زندگی به عشق است

شخصی

سلام امام کریمم

روز میلادت بهانه‌ای دارم که سخنان دلم را برای تو بنگارم. می‌دانم هنوز آنقدر عاشق نیستم که بدون بهانه برایت بنویسم اما امسال شروع به نوشتن نکرده‌ام که بگویم از تو دور شده‌ام یا نزدیک... امروز می‌خواهم از تو بگویم، از اینکه چگونه زیستی و چگونه هم‌اکنون زندگی می‌کنی؟ شهادت که مرگ نیست که مفتی وهابی بگوید پودر شده‌ای! شهادت، اصل زندگی است.

امروز داشتم فکر می‌کردم که وقتی همه نامردها از کنارت رفتند و صلح را به تو تحمیل کردند و پس از آن با پررویی تو را «مذل المومنین» خواندند، به چه می‌اندیشیدی؟ به اینکه تنها شده‌ای؟ به اینکه قدرت را از تو گرفتند و به یک دغل‌کار اشرافی مدعی دادند؟ یا نه! ناراحت بودی که چرا مردم از خدا دور می‌شوند و به دست خود، دشمن خدا را حاکم خود می‌کنند؟ ناراحت بودی که آرامش و رفاه مادی و معنوی مردم از این پس هدر رفته است و دیگر روی خوش روزگار کمتر به مردم نمایان خواهد شد؟

راستی چرا لقب «تنهاترین سردار» را به تو دادند؟ مگر تو تنها بودی؟ مگر کسی که با خداست تنهاست؟ اصلا مگر کسی به جز خدا وجود دارد که بود یا نبودش مهم باشد؟ که حالا «ولی خدا» را بدون آنها تنها بدانیم یا ندانیم؟!

حتما این لقب را قبول نداشتی و حتما برای دوری مردم از خدا ناراحت بودی که ۱۰ سال پس از صلح که در این دنیا حضور مادی داشتی، نورافکن‌های کرامت و عزتت را مقابل دیدگان مردم به نمایش می‌گذاشتی تا بلکه رفته رفته ۷۲ پروانه را برای سوختن در کنار شمع حسین‌ات آماده کنی.

امروز باید فکر کنیم که «صلح تحمیلی» تو چه ربطی به شرایط امروز جامعه ما دارد؟ نرمش قهرمانانه باشکوه تو، چه ربطی به مواجهه ما با دشمنان خدا در این زمانه دارد؟ آیا همان شرایط است؟ آیا رویکردمان و عمل‌مان شباهتی با تو دارد؟ از دریای رحمت و کرامتت، ذره‌ای عشق به ما بده که عشق است که شعله زندگی را در دل انسان برمی‌فروزاند. ذره‌ای عشق به ما بده که دنیا را میدان‌گاهی برای ساخته شدن بدانیم و نه مکانی برای بقا!

 

سیب سازش...

شخصی

دیروز به مراسم اولین سالگرد شهید مدافع حرم، حاج شعبان نصیری رفته بودم. سردار عزتمندی که به صورت گمنام همیشه به دنبال کار و خدمت بود. 

نوه نوجوان شهید نصیری در این مراسم، متنی قرائت کرد که خواندن آن خالی از لطف نیست:

 

مثل باد بود...

گاهی شرق، گاهی غرب
گاهی جنوب، گاهی شمال
گاهی نسیم، گاهی طوفان
از غم اسیری زینب، عمری خودش را آواره کرد
یک روز در جنوب خودمان
یک روز در شمال عراق
یک روز در پی اشرار سیستان
یک روز سازندگی در بلوچستان
یک روز در شاخ آفریقا «رحماء» محرومان سومالی بود
یک روز در سوریه با شاخ شیطان «اشدّاء» بود

مثل باد بود...
بی وزن
بی من
بی منیّت
بی ریا، با اخلاص
بی اسم، با رسم

مثل باد بود...
مثل «پرنده‌تر ز مرغان هوایی»

 


حاج شعبان و سپاه بدر عراق، طلیعه‌ی «اتحاد جماهیر مهدوی» هستند،
آن‌جا که کیان و «ابواسحاق» به صبح عاشورا رسیدند.
مگر همین برادر «ابومهدی» چه کم دارد از مختار
همین سرباز صفر، که تاج سر ما شد
همین صفر که انگشتر سردار سلیمانی‌ست.
همین تجسّم اخوّت
قهرمان غلبه بر نژاد و قومیت

 

هِی «نیکی»!
اگر تو در سازمان ملل، دست و پا می‌زنی برای نابودی انقلاب
اصلاً عیسی رفته به آسمان که دعا کند برای نهضت روح‌ا...

هُو «نتانیاهو»!
اگر تو نمایش کمدی بر پا می‌کنی
موسی دوباره رفته طور، تا دعا کند که خدا رد کند قوم «موسوی الخمینی» را از خلیج فارس و برساند به ارض مقدس مسلمین
چرا که اول، نوبت قبله‌ی دوم است و دوم، نوبت قبله‌ی اول

«ترامپ» مثل ترومپت است
همان شیپورِ خودمان
سر و صدا زیاد می‌کند
امّا در عمل، بادی‎ست که هیچ غلطی نمی‎تواند بکند

 

برو سربه‎سر نگذار!
فوت نکن ما را
خاموش نمی‎شود نور خدا
گُر می‎گیریم
زُلفت به باد می‎رود
شومن بدون زلف، به درد مور و مار قبرستان می‎خورد

با تو با«ظرافت»برخورد کردن فایده نداشت
آخر، ما شدیم تروریست نِیشِن
حکم آن است که خمینی گفت: «زیرِ پا...»
تو را باید زیر پوتین‎های حاج‎قاسم له کرد.

 

و امّا بعد...
جوجه سلطان سعودی، به جنگ یوز آسیایی آمده
اگر عمر سعد از گندم ری خورد تو هم از یونجه‎زارش خواهی خورد 
راستی چقدر «آل»تان شبیه یهود است
یکی «گاو»تان کرده
دیگری «حمار»
گمانم یهود بر پشتتان صعود کرده تا خوبتر تیر بیاندازد به مسلمان

اسلام شما «الکی» است
مثل جهادتان که «بدلی»ست
اصلش پیش ماست،
در نگاه حججی
نه در هارت و پورت خمپاره‌ها
تکبیرتان هم به درد مأذنه‌های «ضِرار» می‌خورد

 

باید که رسوای حکمیت شود
هر کس که خطوط قرمز علی را رعایت نکرد
چقدر بی‎انصاف است منتقد!
هِی به «برجام» می‎گوید «ترکمنچای»
من مانده‎ام جواب نوه‎ام را چه دهم اگر بپرسد چرا با تجربه‎ی ترکمنچای، پای امضای کری را مهر کردید؟!
آنهم در شرایطی که قوای دشمن، در مرز عقب‎نشینی بود
و ما کرور کرور میرزای کوچک و بزرگ داشتیم

شما که تا اسم «ابوموسی» را می‎بریم، 8 صبح فردا جلوی دادگاه مطبوعات، عریضه پر می‎کنید!
خداوکیلی اگر ابوموسی بود، با آن خورجینِ پر از ساده‎لوحی، می‎رفت دوباره با اروپا مذاکره کند؟!
چقدر ابوموسایی تو! اگر فکر می‎کنی «امانوئل مکّار» آخر کار، «عمو سام»ش را ول می‎کند و توی غریبه را می‎چسبد
قرار که نیست حالا که زمین خوردی از لج رقیب داخلی، تا خانه‎ی آخر، سینه‎خیز بروی
بیا با شجاعت
مثل یک قهرمان
دیپلماسی یا هر نوع دیگر آن
از ملّت، طلب عفو کن!
بگو شیطان وسوسه‎مان کرد
فریبمان داد
گفت: «امضای من، تضمین است»
گفت اگر از سیبِ سازش بخورید، تحریم‎ها برداشته می‎شود
ناگهان از باشگاه هسته‎ای اخراج شدیم
و جامه‎های شرفمان در پیشگاه ملت، به باد رفت


هان ای یهود و سعود!
در نبرد پیش رو، موسی هم با ماست
و ما...
هم انتقام مغنیه و همدانی و نصیری را از شما می‌گیریم
و هم انتقام یحیی و یوسف و ارمیا را
و داوود چنان فلاخن کند طیاره‌هاتان را
که فراموش کنید «آپاچی»بازی درآوردن سر مظلومان یمن را

و یمن...
و یمن و یمن و یمن
آباد شود دنیا، به یُمن خرابه‌های یَمن
«النصرُ للاسلام»
این سنت لایتغیّر است.
هر جا که پابرهنه‌ای در مقابل کوهی از نفت و طلا بایستد.

 

"عابد شهروی"

کجای کاریم؟

شخصی

بچه که هستی دوست داری زودتر بزرگ شوی، مستقل شوی و همانطوری زندگی کنی که فکر می‌کنی درست است. جوان که هستی دوست داری باز کمی بزرگتر شوی و عاقل‌تر تا دیگر از دست خامی‌های این سال‌ها حرص نخوری یا وقتی به کارهای گذشته خودت فکر می‌کنی به خودت نخندی.

کم کم به جایی می‌رسی که نگران می‌شوی و می‌گویی انگار عمرم از نیمه گذشته است. پس کی باید کاری کنم؟

سن که از ۳۰ می‌گذرد کم کم این نگرانی شروع می‌شود یا لااقل برای من شروع شده است: دهه چهارم زندگی. بحران چهل سالگی برای مردها گویا کمرنگ‌تر در ۳۰ سالگی هم رخ می‌نمایاند یا آغاز می‌شود و شاید در ۴۰ سالگی اوج آن را تجربه می‌کنند. هنوز به آنجا نرسیده‌ام که بدانم کدام است.

هر چقدر هم در گوش‌ات بخوانند که ۴۰ سالگی تازه اول چلچلی است، و تازه تو تا آنجا هم سال‌ها راه داری، گوش‌ات نباید بدهکار این حرف‌ها شود. باید این دهه را دهه ثمردهی بدانی و همه کژی‌ها و کاستی‌ها را بزدایی. 

پیام‌رسان اسکایپ در ورژن چند ماه پیش خود روباتی اضافه کرده است که عکس چهره‌ات را ارسال می‌کنی و به تو می‌گوید چند ساله به نظر می‌رسی. ای کاش روباتی بود که می‌گفت عقلت چند ساله شده است. ای کاش روباتی بود و می‌گفت چقدر از مسیر سیر الی الله را طی کرده‌ای. اینها به سن و سال نیست. دیده‌ام که حتی دهه هفتادی‌ها هم چگونه مرد شدند و جهاد کردند و رفتند. آنها نیاز نداشتند که ۸۰ ساله شوند، سرعتشان آنقدر بود که مسیر را زودتر طی کردند.

فکر می‌کنم که این روبات وجود دارد. امام راحل عظیم‌الشأنمان یاد داده که هر وقت می‌خواهی بدانی کجای کاری، خودت را، اعتقادات و ایمانت را و اعمالت را به قرآن شریف عرضه کن. پس ببین چگونه‌ای؟

 

 

جوانه

شخصی

سال ۹۶ با همه سختی‌ها و بدی‌هایش، بسیاری از زمینه‌ها را نیز برای موفقیت در آینده مهیا کرد. به هر حال هم خود سختی‌ها انسان را می‌سازند و هم هر سالی به هر صورت نقطه‌های پررنگ دلخواه ما را هم درون خود به یادگار می‌گذارند.

بهار آمد.

از کودکی عاشق فصل بهار بوده‌ام. بهار فصل تحرک است و شادابی، فصل شروع برنامه ریزی است و کار. فصل امید است. امید که باشد منتظر هم هستیم و شاید به همین دلیل او بهار انسان‌ها است چون او از همه منتظرتر و امیدوارتر است و همه منتظر و امیدوار اویند.

نوروز مبارک.

در نوروز باید روز و روزگار را نو کنیم و همه آنچه همیشه می‌خواهیم را عمل کنیم. روح خدایی در ما دمیده شده است که «کن فیکون» و خودش هم گفته است اگر بنده من باشید، خودم دست و پا و چشم و سر شما می‌شوم. پس چرا نتوانیم؟

سال ۹۷ به لطف الهی حداقل ۴ اتفاق بزرگ زندگی من رقم خواهد کرد. اتفاقاتی که در سال دوم دهه چهارم زندگی، باید آن را جوانه‌ای قلمداد کنم که سر از خاک بیرون آورده و باید کم کم بزرگ شود و ثمر دهد. 

امسال و از امسال به بعد، بیش از گذشته محتاج برنامه ریزی و اجرا و کنترل دقیق کارهایم هستم. شاید خوش بینانه نگاه کنم، نیمی از عمرم گذشته است. دیگر فرصت اشتباه و خطا و غفلت ندارم.

دعا کنید.

روزهای آخر...

شخصی

روزهای آخر سال، مشغله‌ها بیشتر است. هم در شغلت، هم در زندگی خانوادگی‌ات و هم در خلوت شخصی خودت با شخصیتت. اینکه چند چندی با خودت و چند قدم در یک سال گذشته برداشته‌ای و قدم‌هایت در مسیر درست بود یا کژراهه بود؟ یا اگر قدم درست بود، اتفاقی بود یا عامدانه و با برنامه ریزی قبلی؟ 

روزهای آخر سال تعداد کارهایی که تیک می‌خورد در لیست کارهایت بیشتر می‌شود اما آیا واقعا بهره‌وری‌ات بالا رفته یا فقط تند تند تکلیف را از سر خودت باز می‌کنی؟

روزهای آخر سال در زمان جوانی، کم‌خوابی دارد و سعی می‌کنی با مدیریت زمان انرژی‌ات را درست مصرف کنی.

اما روزهای آخر عمر چطور؟

روزهای آخر عمر در جوانی است یا در پیری؟ اگه در پیری باشد آیا رمق تند تند تیک زدن کارها و عقب ماندگی‌ها را داری؟ اگه در جوانی باشد، می‌دانی اسفند عمرت چه روزهایی است؟ 

عمرم در حال گذر است و فرصت محدود... شاید به اندازه یک صبح دیگر... 

اولویت چیست؟ کدام است؟ تکلیف را باید با خود روشن کرد.

چالش مطالعه کتاب

شخصی

شبکه اجتماعی گودریدز، امکانی دارد به عنوان «چالش مطالعه» که در ابتدای هر سال میلادی برای خودت می‌توانی تعداد کتاب‌هایی که در سال آینده می‌خوانی را مشخص کنی و تا پایان سال خودت را ملزم کنی تا بدان دست یابی.

همین‌طور می‌توانی چالش مطالعه دوستانت را دنبال کنی و ببینی کدامشان موفق بوده‌اند و کدامشان مثل من ناموفق.

من به بهانه‌های مختلف هر سال در رسیدن به هدف معین شده در ابتدای سال، ناموفق بوده‌ام اما امسال یک اتفاق بدتر نیز افتاده است و آن اینکه تعداد کتاب‌هایی که در سال رو به اتمام میلادی خواندم، از کتاب سال قبلش نیز کمتر بوده است. 

امید است که در تحقق چالش کتابخوانی و در تفکر و عمل به دانسته‌ها موفق باشم.

به ترتیب این چالش‌ها را برگزیده‌ام و به این آمار دست یافته‌ام، کتاب‌های مطالعه شده و نمره و نظر مرا نیز می‌توانید با کلیک روی لینک‌ها ببینید:

سال ۲۰۱۴: ۲۷ کتاب از ۴۰ کتاب

سال ۲۰۱۵: ۲۵ کتاب از ۴۰ کتاب

سال ۲۰۱۶: ۴۷ کتاب از ۶۰ کتاب

سال ۲۰۱۷: ۳۶ کتاب از ۸۰ کتاب

برای سال ۲۰۱۸ چه تعداد کتاب در نظر بگیرم؟

 

ره عشق...

شخصی

درست وقتی که اتفاقات متعدد و مهمی در زندگی‌ات در حال وقوع است،

وقتی که با وجود پدیده‌های مبهم، باز هم سعی می‌کنی تصمیمات شفاف بگیری،

وقتی که حس می‌کنی نسبت به یک اتفاق معمولی، حس خوبی نداری،

وقی که یقین می‌کنی یک جای «توحید»ت می‌لنگد،

ناگهان مواجه می‌شوی با ره عشق..

 



مدت زمان: 2 دقیقه 43 ثانیه

یادت می‌آید که قبلا هم خوانده بودی که انسان تربیت شده اسلام، عاشق عاقل است. و همین اکسیر عشق است که گرما و شوری در انسان ایجاد می‌کند که آرام نگیرد.

-----------------------------

پ.ن: جمعه گذشته توفیق زیارت مزار شهید بهشتی را داشتم. او، شیوه تفکر او، شیوه اداره تشکیلاتی او و شیوه زندگی او هنوز غریب و مظلوم است.

نانوشته‌ها

شخصی

بسیاری چیزها هست که می‌خواستم بنویسم اما وقتش نشده. همیشه به خودم می‌گویم وقت نکردم بنویسم اما چه کنم که اگه صادقانه بنگرم، باید بگویم تنبلی کردم و ننوشتم! مگر نوشتن یه پست وبلاگی چقدر زمان می‌برد و با همه سرشلوغی‌های کاری و غیرکاری، مگر نمی‌توان چند دقیقه از حضور در تلگرام کم کرد و به جای آن تولید محتوای وبلاگی کرد تا آن مطلب در حافظه وب بماند؟

راجع به موضوعات مهمی ننوشتم.

مثلا راجع به پایان قلمروی سرزمینی داعش در این روزها. بله! به همین وضوح: پایان قلمروی سرزمینی. مدافعین حرم زحمت بسیار کشیدند و خون دادند و رشادت به خرج دادند تا قلمروی سرزمینی داعش را از بین ببرند اما از این به بعد دیگر وظیفه ما اصحاب فرهنگ و رسانه است که جهاد سخت‌تر را جدی‌تر بگیریم و تفکر داعشی را از بین ببریم. تفکر داعشی فقط متعلق به اعضای چند ده هزار نفره داعش نیست. تفکر داعشی می‌تواند حتی در خود ما هم کم و بیش وجود داشته باشد. جهاد اکبر یعنی همین!

راجع به هوای بد این روزهای سیاست داخلی ایران که یکی دیگری را گاز می‌گیرد و در نهایت همه مردم را!

راجع به پایان ماه صفر و آمدن ربیع دوست داشتنی با همه دلتنگی‌هایش که:

ربیع با تو ربیع است ای صنم ورنه               بهار بر سرم آوار می‌شود بی تو

در مورد این روزهایم. در مورد کتاب‌ها و مطالبی که در حال مطالعه‌شان هستم و ...

به خودم قول داده بودم هر کتابی که خواندم را در وبلاگم معرفی کنم. اما تگ معرفی کتاب وبلاگم عدد ۴۷ را نشان می‌دهد و تگ کتاب‌های خوانده شده گودریدزم عدد ۱۷۴ را! یعنی حداقل ۱۲۷ کتاب را معرفی نکرده‌ام. گیریم ۲۷ تا از آن کتاب‌ها نیاز به معرفی نداشته‌اند یا نمی‌شد معرفی کرد اما بقیه کتاب‌ها چه؟ باید همه را به مرور اضافه کنم. اما برای اینکه حال و هوای بایگانی وبلاگم نامرتب نباشد، احتمالا تاریخ پست‌های معرفی کتاب را به تاریخ اتمام مطالعه آن کتاب می‌زنم که به لطف گودریدز همه‌شان ذخیره شده است. چون پست قدیمی می‌شود برای دنبال کنندگان ستاره نمی‌آید و ممکن است در آرشیو هم پیدا کردنش سخت باشد. بنابراین سعی می‌کنم یکی دو روز به عنوان پست ثابت اول وبلاگ نگهشان دارم.

قول داده بودم که بندهای زیبا و آموزنده هر کتابی را که می‌خوانم در تگ نقل قول وبلاگم بیاورم. از آن هم تا حد قابل توجهی غفلت کرده‌ام. ان شالله آن هم به مرور اضافه خواهد شد.

 

باز هم روز تو

شخصی

شاید هیچ سالی به این اندازه از تو دور نبودم. و شاید هیچ سالی به این اندازه عزم خوب شدن و مردانه قیام کردن برای اصلاح نداشتم.

امسال می‌خواهم به جای شبه مناجات با تو و زدن حرف‌ها و دغدغه‌های خودم، فقط به تو بنگرم و تو را بخوانم. بخوانمت تا بل باز شود درهای رحمت حق بر این دل.