۸۵ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

به همین سادگی!

شخصی

یک روز از هفته دوم فروردین که از محل کار برمی‌گشتم به سمت منزل، در میدان انقلاب با جوانی مواجه شدم که کنار پیاده رو افتاده بود و از گوشه ابروانش خون جاری بود. یک جوان قد بلند و چهار شانه که گویا هنگام راه رفتن پایش به زمین گیر می‌کند و زمین می‌خورد و سرش به جدول کنار پیاده‌رو می‌خورد. به همین سادگی!

من وقتی رسیدم که جوان قدرت هیچ واکنشی نداشت و تنها با چشمانش به مردم التماس می‌کرد که کاری بکنند. اورژانس از مردم اسم و فامیل او را می‌پرسید تا ثبت کند اما کسی اسم و فامیل او را نمی‌دانست.

بعد از دقایقی اورژانس آمد و او را برد؛ ان شالله که زنده باشد اما از آن روز فکر می‌کنم که این دنیا به هیچ نمی‌ارزد. آماده باشیم برای آن روز که شاید برای دل خوش کردن خودمان آن را چند صباحی دیرتر بدانیم اما هست.

فتح اولین نشان؟

شخصی

بهار رسید؛ بهار دوست داشتنی و زیبا با تمام احساسات خوب و نمایانی مظاهر الهی. ایرانی‌ها از قدیم به درستی بهار را برای شروع سال نو انتخاب کردند و با ایجاد و توسعه فرهنگ و سنت‌های مختلف سعی در ترویج حس نو شدن، پیشرفت، نگاه رو به جلو و تزریق مجدد انگیزه به کالبد انسان را داشتند.

بهار برای همه ما که در چارچوب فرهنگ ایرانی تعریف می‌شویم فرصتی است تا هر چند که از گذشته عبرت می‌گیریم اما نگاهمان را به سمت آینده معطوف کنیم و برنامه بریزیم تا پیشرفت بیشتری کنیم؛ چه فردی، چه خانوادگی و چه گروه‌های بزرگتر در حد ملی و جهانی.

تقریبا نزدیک به نیمه سال 96 اولین نشان از دهه چهارم زندگی باید فتح شود. آیا می‌شود یا خیر کمی کمتر از 6 ماه دیگر مشخص می‌شود اما باید حواسم را جمع کنم که نشان کجاست و باید به کدام سو و با چه سرعتی و با چه ابزاری بروم. اگر در شش ماه گذشته هم تنبلی و غفلت و اشتباه کرده‌ام، بهار فرصت خوبیست که کاستی‌ها را جبران کنم.

------------------------

پی نوشت: سال نو بر همگی مبارک. امیدوارم نوروز بعدی را با حضرت موعود جشن بگیریم.

نوروز ما

شخصی

چند روزی بیشتر به پایان سال 95 نمانده است؛ سالی که مثل مابقی سالها هم خوب بود و هم بد، هم اتفاقات خوشایند داشت و هم اتفاقات تلخ و کلی از این شعارهای کلیشه‌ای اما واقعی دیگر.

وقت حسابرسی است. حسابرسی به گذران یک ساله عمری که نیمی از آن در دهه چهارم زندگی بود. دهه چهارمی که باید ساخته شوم اما انگار لازمه ساخته شدن، گداخته شدن نیز هست. به قول شهید بهشتی که سال 95 را بیشتر در هوای فکری این بزرگوار به سر بردم: «ساخته شدن هم کار مشکلی است. برای این که اگر بخواهند چیزی را بسازند، بالاخره اگر آهن هم باشد، گاهی به آن چکش می‌زنند، گاهی آن را در کوره می‌گذارند تا گرم و نرم شود، بعد رویش پتک می‌زنند تا ساخته شود...» این است که حتی بدی‌های روزگار هم شیرین می‌شود اما بدی‌های خودم که خیر! بدی‌های خودم را باید اصلاح کنم. حتی اگر زمستان شده باشم، می‌توانم بهار شوم. 

شخصی می‌گفت: «دنبال دیدن امام زمان (عج) نباشید، بدونید ایشون می‌بینتتون. همین کافیه که اعمالت رو اصلاح کنی.» شاید نوروز یعنی همین. شاید اینکه در برخی روایات آمده است نوروز روز ظهور حضرت است یعنی همین. ظهور باید در دل‌مان اتفاق بیفتد، در عقل‌مان، در عمل‌مان.

هر سال همین روزها از دوستان و آشنایان نزدیکم که زمان بیشتری در سال سپری شده را با آنها سپری کرده‌ام، می‌خواهم که چند خوبی و چند بدی مرا بگویند که خوبی‌ها را تقویت کنم و بدی‌ها را تفویت. باید ببینم چقدر موفق بوده‌ام و اینکه امسال در وبلاگم هم این خواسته را دارم تا هر کدامتان نسبت به میزان آشنایی با بنده این زحمت را بکشید و این لطف را بکنید. به همین دلیل نظرات این پست خصوصی می‌ماند.

هیچکس همراه نیست!

شخصی

محل کار قبلی «همراه اول» خیلی بد آنتن میداد و مدام قطع و وصل میشد. محل کار فعلی هم «همراه اول» خیلی بد آنتن میده و قطع و وصل میشه. یه ساختمون دیگه هم تردد دارم در منطقه محل کار قبلی که اون هم همینطوره.

بعد نکته جالب اینکه با شخص محترمی کار دارم و باید تماس بگیرم؛ از تلفن ثابت بگیرم معمولا پاسخگو نیستن چون ناشناس هست و از موبایلم بگیرم بعد از چند بار الو و سلام به دلیل قطع و وصل کلا قطع میشه. بعدش بلافاصله میام با تلفن ثابت بگیرم شماره شخص محترم رو ولی مشغول هست شماره، چون ایشون فکر کرده که خودش آنتن نداده و در حال شماره گیری موبایل من هست!

وضعیتی داریم با این همراه اول!

ایرانسل هم همینطوره؟

پرسش

شخصی

گاهی انسان نیاز دارد بایستد، ببیند در گذشته چه کرده است، الان کجاست و چه مسیری برای آینده در پیش گرفته است؟

باید پرسش کند از خود؛ در مورد همه چیز: خودش، خانواده‌اش، حرفه‌اش، بایدها و نبایدهایش.

امروز برای من آن روز است.

مهم نیست جواب همه پرسش‌ها را بدانم یا نه. مهم این است که پرسش‌ها را از خودم بپرسم و تلاش کنم به پاسخ‌هایی شایسته برسم. پاسخ‌هایی که می‌تواند مبنای اهداف و مسیر آینده شود. 

کلاغ تنبل

شخصی

معمولا کل زمان حضورم در مترو با مطالعه می‌گذره، اما استفاده از تاکسی کمی مطالعه رو سخت می‌کنه؛ به چند دلیل: هم معمولا مسیر کوتاه‌تره، هم صدای بلند رادیو که در اغلب تاکسی‌ها روشنه مانع میشه و هم تکان‌ها و پیچ‌های گاه و بیگاه، بحث و تحلیل سیاسی اجتماعی که بماند.

امروز صبح وقتی خیابان ولیعصر را با تاکسی طی می‌کردم، مطالعه را کنار گذاشتم و پشت چراغ قرمز حواسم به کلاغی جلب شد که به سمت آسمان نگاه می‌کرد اما روی نرده‌ها یکی یکی می‌پرید و پیش می‌رفت. در دلم خندیدم که این کلاغ که بال دارد و توانایی پرواز، چرا یکی یکی نرده‌ها را به این سختی می‌رود؟ اصلا چرا جای بهتر و محکمتر و مناسب‌تری نمی‌نشیند که پا یا چنگالش کمتر اذیت شود؟

دیدم قبل از کلاغ باید به خودم بخندم. خدا این همه ظرفیت و توانایی و قابلیت در اختیار انسان گذاشته است تا بتواند با اراده خود به هر کجا می‌خواهد برسد. به انسان هم یادآوری کرده که همه طبیعت را برای تو خلق کردم و می‌توانی از همه چیز استفاده درست کنی، اما آرزوی درازمدت ما نهایتش به همین دنیا ختم می‌شود. چقدر سست بنیادم و چقدر تنبلم که از فرصت عمر برای راه رفتن به کمتر از نرده هم راضی شده‌ام.

------------

پ.ن 1: الان داشتم فکر می‌کردم شاید همین فکر کوتاه امروز من باعث شد که کلاس درس امروز در دانشگاه سوره در مورد «خلاقیت و نوآوری» را بیشتر متمرکز کنم بر اراده‌مان برای ایجاد خلاقیت.

پ.ن 2: اینجا را هم بخوانید.

اوصیکم بتقوالله و نظم امرکم

شخصی

هر چقدر که انسان‌های بی‌دانش و بی‌نظم موجب خرد شدن اعصاب و کاهنده انگیزه می‌شوند، انسان‌های بادانش و متواضعی که منظم هستند، بیشتر انگیزاننده هستند.

 

حسرت

شخصی

یک وقت‌هایی چیزهایی از دست می‌دهی که زمانی که آن را داشتی، فکر هم نمی‌کردی انقدر ارزشمند باشد. آنجاست که حسرت می‌خوری. این «آن» می‌تواند یک شخص، یک شیء، یک فرصت، یک زمان یا یک احساس باشد. تا اینجا قابل درک است و باید همیشه مراقب باشیم که به چنین حسرتی دچار نشویم.

اما یک وقت‌های دیگری نیز هستند که به ارزشمند بودن چیزی که در اختیار داری واقفی و از آن باخبری اما از داشتن آن استفاده درستی نمی‌کنی؛ با اینکه می‌دانیم آن چیز با ارزش هر جا یافت نمی‌شود، اما حواسمان سرگرم چیزهای بی‌ارزشی می‌شود که در دکان هر عطاری گیر می‌آید. این حسرت مضاعف است و تشخیص آن مشکل‌تر. در واقع چیزی را داری و می‌دانی ارزشمند است اما در همان حال که در دلت قیمت‌ناپذیر بودن آن را تصدیق می‌کنی ولی در عمل چیزی را اثبات نمی‌کنی جز گیج و منگ بودن خودت را! سختی قضیه هم همین است که به جای عملت، مراقب دلت بودی اما بعدها حسرت مضاعف می‌خوری که علاوه بر دل، عمل نیز مهم است.

چالش وبلاگی میز کار

شخصی

یک آشنا یک بازی وبلاگی یا یک چالش وبلاگی جدید راه انداخته که تصویری از میز کار خود را منتشر کنیم. ایشون لطف کردند و اظهار داشتند که میز کارهای متفاوتی می‌تواند وجود داشته باشد. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و بیشتر از اینکه میز کارم چیزی شبیه به میز تحریر باشه، میز کارم نرم افزار وان نوت هست که هر جایی باشم می‌تونم ازش استفاده کنم، البته واندرلیست هم ابزار کمکی هست که کارها به موقع انجام بشه. اما برای اینکه چالش وبلاگی هم بی‌نصیب نمونه، میز کار فیزیکی هم منتشر می‌کنم.

دردسرهای روزمره

شخصی

هر پدیده خوشایندی، مضراتی هم دارد. مثلا خانه نوساز؛ با اینکه خوب است و مزیت‌های قابل توجهی نسبت به یک خانه قدیمی‌ساز دارد اما یکی از دردسرهای آن هم این است که همه واحدها تازه اثاث‌کشی کرده‌اند و مخصوصا اگر زودتر از بقیه ساکن شده باشی، نمی‌دانی منتظر چه نوع همسایه‌هایی باید باشی.

از آن بدتر این است که چون همه جدید آمده‌اند، مهمانان این واحدها ممکن است زنگ شما را اشتباه بزنند و مدام یا آیفون خانه را خاموش کنی یا اینکه بگویی اشتباه زنگ زده‌اید. اگر انسان‌های بی‌ملاحظه هم پیدا بشوند که دیگر بدتر. مثلا ممکن است ساعت 1 و نیم نصفه شب زنگ آپارتمان شما که بین در آپارتمان شما و در آپارتمان واحد بغلی است به صدا دربیاید و داماد واحد بغلی که تقریبا 5 شب از هفته را منزل پدرزن به سر می‌برد، بگوید خوابم می‌آمد و حواسم نبود که این زنگ ما نیست! و آنوقت بچه شما همان شب تب کرده باشد و به زور خوابیده باشد و بیدار شود و دیگر تا صبح نخوابد!

اینها که مرور خاطرات بود. حالا یک سال گذشته از اثاث کشی و تقریبا دیگر همه چیز کمی بهتر شده. اما پس از یک سال، دو واحد از این ساختمان نوساز شما که مستأجر بودند عوض می‌شوند و 8 صبح، خانم‌های بزرگواری برای کمک در چیدن وسایل خانه فامیل و دوست خود که تازه به این ساختمان آمده سر می‌رسند و همه‌شان نمی‌دانم چرا بین آن همه زنگ، زنگ واحد شما را می‌زنند! به هر حال باید تصمیم بگیرید یا آیفون را خاموش کنید یا جواب بدهید؛ اما به هر حال هم اعصابتان خرد می‌شود که چرا انقدر انسان‌های بی‌ملاحظه‌ای وجود دارند که فکر نمی‌کنند ممکن است در خانه یک نفر، بچه کوچک خواب باشد، یا مریض باشد، یا کسی شغل شیفتی داشته باشد و کمی خوابیده باشد یا الخ...

لطفا حواستان باشد که اگر مطمئن نیستید از زنگ فامیل و دوست خود که تازه به خانه‌ای رفته، به موبایل او زنگ بزنید و بپرسید کدام زنگ را فشار دهم و سپس انگشت مبارک را بر روی آن دکمه بگذارید. ممکن است در خانه‌ای که مزاحم او می‌شوید اتفاق ناخوشایندی بیفتد. این هم حق الناس است.