۷۵ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

امید و نشاط

شخصی

پس از چند هفته مریضی و بی‌حالی و کسلی، هیچ چیزی مثل زیارت امام رضا علیه السلام حال آدم رو خوب نمی‌کنه. انگار بعد از اون بی‌حوصلگی‌ها تموم میشه و نشاط زندگی و کار زیاد میشه. فقط باید حواسم رو جمع کنم. حواسم رو بیشتر جمع کنم. بعضی رفتارها فکر می‌کنیم تفریحیه ولی با آدم موندگار میشه و تبدیل به عادت میشه. باید اونها رو کنار بذارم.

همیشه داشتن هدف و برنامه‌ریزی فقط مهم نیست. گاهی اوقات ابزارش نیست و گاهی وقتها با اینکه ابزارش هست ولی انگیزه‌اش نیست. روزها داره به سمت مثبت جلو میره. ان شالله که ادامه داشته باشه.

 

نگارش

شخصی

گاهی اوقات باید نوشت. نمی‌دانی چه چیزی باید بنویسی، فقط دوست داری بنویسی. انگار «نگارش» هم شده یک اعتیاد، یک اعتیاد شیرین و مثبت. البته شاید معتادین به هر چیزی، اعتیاد به آن را شیرین و مثبت می‌دانند. نگارش را که دوست داشته باشی، همان قدر اعتیادآور است که «چای» اعتیادآور است. 

شاید طبقه بندی موضوعی این وبلاگ به سه دسته فرهنگی، علمی و سیاسی باعث شده که یک جای کار بلنگد. اصلا وقتی می‌خواهم پستی منتشر کنم، باید یکی از موضوعات را پس از نگارش انتخاب کنم. قبل‌ترها یک دسته عمومی داشتم که هر چه به این‌ها مرتبط نبود را در آن جای می‌دادم ولی تعدادشان انقدر کم بود که حذفش کردم و به گمان باطلم فکر می‌کردم می‌توانم آن پست‌ها را بدون انتخاب موضوع منتشر کنم؛ زهی خیال باطل.

به نظرم باید یک دسته عمومی یا بهتر بگویم شخصی هم اضافه کنم که هر چه دوست داشتم در آن بنویسم. اسمش هم می‌گذارم شخصی که کشکول باشد و نظرم راجع به هر چیزی. شاید بگردم بین مطالب قبلی و شخصی‌ها را به این دسته بندی اضافه کنم :)

 

منچستر بدون مورینیو دوست داشتنی‌تر است!

شخصی

تقریبا از 11 سالگی هوادار منچستر یونایتد و البته بیشتر الکس فرگوسن شدم؛ یعنی سال 1997. وجود فرگوسن و درایت او در اداره تیم آنقدر اطمینان‌بخش بود که حتی وقتی تیم نتیجه نمی‌گرفت، به این فکر کنیم حتما بهتر از این نمی‌شده است. به هر حال فلسفه باشگاه منچستر یونایتد یا فرگوسن بر این بود که ستاره‌های بزرگ زیادی نخرد و مانند سایر تیم‌های متمول اساس را بر صرف هزینه‌های هنگفت نکند. تقریبا اکثر ستاره‌های منچستر در طول بیش از دو دهه‌ای که فرگوسن مربی تیم بود، یا محصول آکادمی منچستر بوده‌اند مانند گیگز و بکهام و اسکولز، یا اینکه مانند رونی و رونالدو در سن 17 سالگی و نوجوانی خریداری شده‌اند.

هیچوقت منتظر نبودیم که فرگوسن از منچستر برود یا از فوتبال خداحافظی کند ولی این اتفاق افتاد اما با انتخاب «مویس» به عنوان سرمربی و به دلیل اینکه فرگوسن او را تأیید کرده بود، فکر نمی‌کردیم اتفاق عجیبی بیفتد. متأسفانه مالکان آمریکایی منچستر که گویی فلسفه فوتبال این باشگاه را در این چند سال نفهمیده بودند طاقت نیاوردند و به مویس حتی یک فصل کامل فرصت ندادند و 4 بازی مانده به انتهای فصل او را از سرمربیگری کنار گذاشتند؛ اتفاقی که به نظرم اشتباه بود و در صورت فرصت دادن بیشتر به مویس شاید او موفق می‌شد. به هر حال نمی‌توان کتمان کرد که همزمان با رفتن فرگوسن بسیاری از ستاره‌ها از جمله فردیناند و ویدیچ و اورا و حتی گیگز دیگر در منچستر بازی نکردند. به هر حال رفتن مویس هم آنچنان سخت نیامد، چرا که گیگز که شاید جزو 3 بازیکن محبوب تاریخ این باشگاه است، سرمربی موقت شد. اما همه چیز از آنجا شروع شد که برای فصل بعد از مویس، «فان خال» به عنوان سرمربی معرفی شد. 

فان خال با خریدهای هنگفت و سبک بازی خسته کننده خود، انتخاب خوبی از نظر هواداران فرگوسن نبود. عملکرد دو ساله او گواه همین نظری است که از دو سال پیش داشتم. یک عملکرد پر افت و خیز، بدون جام و در سطح متوسط. تقریبا از چند ماه قبل دلم می‌خواست فان خال انقدر شکست بخورد تا برکنار شود و گیگز جایگزین او شود. شکست‌های فان خال یکی پس از دیگری اتفاق افتاد اما مسئولان باشگاه به فکر مورینیویی افتادند که به دلیل نتایج مفتضح از چلسی اخراج شده بود. البته بحث بر سر نتایج مفتضح سال آخر مورینیو نیست؛ مورینیو حتی اگر همان مورینیوی قهرمان اروپا باشد هم به اندازه کافی برای هوادارن فرگوسن منزجر کننده است. یک مربی نتیجه گرای پرخرج، که نه به فوتبال زیبا کاری دارد، نه چهره جدیدی معرفی می‌کند و نه قدر هویت منچستر را می‌داند. مورینیو به درد همان باشگاه‌هایی مثل چلسی و رئال و اینتر می‌خورد که مالکان آن با خرید ستاره‌های بزرگ برای او، کار قهرمانی‌اش را راحت کنند و او ژست خاص بودن بگیرد؛ و شاید در حال حاضر پاری‌سن‌ژرمن!

آنوقت حضور مورینیو یعنی چند سال دوری از فلسفه فوتبال فرگوسن و فرقش با فان خال این است که فان خال نهایتا یک سال دیگر می‌خواهد از فوتبال خداحافظی کند و گیگز جایگزینش شود. شایعه حضور مورینیو کافی بود که راضی شوم به اینکه فان خال آنقدر نتیجه خوب بگیرد تا فکر برکناری او از سر مسئولان باشگاه پاک شود و مورینیو صاحب تیم شود و از منچستر دور! اتفاقی که در 4 بازی اخیر منچستر افتاد. جبران شکست مرحله رفت لیگ اروپا، صعود به مرحله بعدی جام حذفی، و دو پیروزی پیاپی در لیگ برتر در مقابل آرسنال و واتفورد؛ پیروزی‌هایی که اختلاف منچستر با تیم چهارم را به صفر رساند (با یک بازی بیشتر). همه چیز هم بر مراد فان خال چرخید؛ از چهار تیم بالای جدول، تیم صدرنشین لستر مساوی کرد، تاتنهام و آرسنال و منچستر سیتی هم باختند تا پیروزی فان خال بیشتر به چشم بیاید. هر چند منچستر در بازی با واتفورد اصلا خوب نبود و فقط نتیجه را از آن خود کرد.

حال همه چیز بستگی به 10 هفته پایانی دارد که سه بازی آن با تاتنهام و لستر و منچسترسیتی است. بازی‌های که می‌تواند فان خال را به جمع چهار تیم لیگ برتر اضافه کند و منچستر را به لیگ قهرمانان سال بعد برساند.

 

 

والعصر...

شخصی

بعضی روزها می‌آیند که روز تو نیستند؛ اما آیا باید با آنها بسازی؟ باید اجازه دهی که آن روزها، ثانیه‌هایشان را از تو دریغ کنند؟ باید بنشینی و به بطالت بگذرانی و با خودت بگویی چه کنم که این روزها روز من نیستند؟ مگر این ثانیه‌ها آسان بدست آمده؟ مگر این ثانیه‌ها نعمت کمی است؟

مگر انسان همواره در زبان نیست؟

مگر نه اینکه کسانی در زیان نیستند که ایمان دارند و عمل صالح انجام می‌دهند و توصیه به حق و صبر می‌کنند؟ 

چرا بگذاریم این زمان‌ها بگذرد بدون عمل صالح؟ چه می‌گویم؟ هنوز پای ایمانمان هم می‌لنگد چه برسد به عمل صالح؛ توصیه به حق و صبر که پیشکش... هنوز شک می‌کنم که ایمان دارم در حد خودم؟ در حدی که وسعم می‌رسد؟ یا فقط علم دارم؟ 

هه... علم دارم؟ به چه؟ 

چقدر دیگر از این ثانیه‌ها مانده؟ می‌دانم؟! نه! پس چرا می‌گذارم بروند پی کار خودشان؟! 

اصلا اگر بدانم چند ثانیه مانده. که چه؟ فوق فوقش 50 سال دیگر. چه زمان اندکی... مگر در این نزدیک به سه دهه گذشته چند قدم برداشته‌ام به هدفی که دارم؟ تازه قوه جوانی است و توان و انگیزه. چند سال دیگر معلوم نیست چنین توان و انگیزه‌ای باشد. 

چقدر از مسیر عقبم...

بیدار تا شدم همه گفتند یار رفت (+) ...

یا نه!

چرا یار رفته باشد؟ مگر نمی‌گفتم که:

به بوی گل، ز خواب بی‌خودی بیدار شد بلبل         زهی خجلت که معشوقی کند بیدار عاشق را (+)

هنوز خجالت پیش معشوق آنقدرها هم بد نیست چون فرصت باقی است. امان از روزی که خجالت بد باشد، امان...

پس بیدار باش!

 

زمستان روزمرگی

شخصی

روزهایی در زندگی هست که نیاز به انگیزه تازه داری. انگار همه چیز روزمره می‌شود. انگار دلت می‌خواهد شرایط عوض شود؛ دلت می‌خواهد نو شود.

از کودکی بهار را دوست داشتم و دارم. بهار همیشه حس تازگی، حس خوب زندگی و پیشرفت دارد. نمی‌دانم چون شاید همیشه از رنگ سبز خوشم می‌آمد و هوای معتدل. نه گرمای تابستان مطبوع دلم بود نه سرمای زمستان. به همین خاطر بعد از بهار، کمی از پاییز خوشم می‌آمد اما پاییز هم دیگر چنگی به دل نمی‌زند.

این زمستان لعنتی تازه شروع شده است. تا کی باید منتظر بهار ماند؟

آخر انتظار بهار هم فقط نشستن و نگاه کردن نیست. باید قدم برداشت یکی یکی صفحه‌های تقویم را تا به بهار رسید. باید خانه تکانی کرد خانه دل را تا بهار وارد دلت شود. بسم الله...

 

کوچ، جست و خیز یا ...؟

شخصی

پرنده اگر کوچ می‌کند دلیلی دارد. دلیلی از جنس غریزه. غریزه‌ای که هر چند نامش غریزه است اما برای آن پرنده حکم عقل را دارد؛ چون با کوچ است که غذای کافی برای ادامه حیات پیدا می‌شود و اگر کوچ نکند، زنده نمی‌ماند.

پرنده‌های کوچک روی درخت خانه‌مان اگر جست و خیز می‌کنند و آواز می‌خوانند دلیلی دارند. دلیلی از جنس غریزه. غریزه‌ای که هر چند نامش غریزه است اما برای آن پرنده حکم دل را دارد؛ چون با همان جست و خیز است که خوش می‌گذراند و آرام می‌شود.

روح ما هم پرنده است. پرنده‌ای که هم غریزه دارد، هم عقل دارد و هم دل. مهم آن است که آنقدر پرنده روحمان را بشناسیم که بدانیم کی باید کوچ کند، کی باید جست و خیز کند و کی... در کتابی خوانده‌ام که همه نورهای جلوه الهی قابل کدر شدن هستند جز عقل. با عقل خودمان را بشناسیم که هر چه آینه بزرگتری از خودمان داشته باشیم، انعکاس خورشید را بیشتر حس می‌کنیم.

 

جامانده‌ایم یا نه؟

شخصی

این روزها از بسیاری از فامیل و دوست و آشنا می‌شنویم که تشرف یافته‌اند به زیارت اربعین امام حسین علیه السلام. زیارتی که یکی از نشانه‌های مؤمن است و توصیه‌های فراوان راجع به آن شده است. حتما تمامی شیعیان دلشان می‌خواهد که اربعین به زیارت حرم امام حسین علیه السلام مشرف شوند؛ برخی بسیار مشتاق هستند و برخی کمتر اما به هر حال همه این حس را دارند و کسانی که نرفته‌اند حتی شده ذره‌ای این حسرت را دارند.

اما دو نکته نباید فراموش شود:

یکی اینکه آیا سفر جسمانی فقط مهم است؟ سفر جسمانی قطعا مهم است اما فقط سفر جسمانی مهم نیست. می‌شود کربلا رفت و حسینی نشد و می‌توان کربلا نرفت و حسینی شد. 

نکته دیگر اینکه آیا آمادگی سفر را در خودمان ایجاد کرده‌ایم؟ برای خود من پیش آمده که سال‌ها مشتاق زیارت مدینه و بقیع بودم ولی بعدش همیشه می‌گفتم ای کاش خودم را بیشتر آماده کرده بودم که وقتی مشرف شدم، استفاده بهتری بکنم. 

همیشه حسرت در نرفتن نیست، برخی وقت‌ها در رفتن و درست استفاده نکردن است.

چه می‌دانیم که قرار است چند بار توفیق زیارت قبور ائمه علیهم السلام را پیدا کنیم؟ برخی وقت‌ها یک سفر، تنها فرصت در کل عمر می‌تواند باشد. پس بهتر است از خدا بخواهیم که در بهترین زمان ممکن به زیارت برویم؛ زمانی که بتوانیم استفاده مناسبی از زیارت داشته باشیم. اگر هر سال می‌توانیم استفاده بکنیم چه بهتر که هر سال زیارت برویم اما اگر اینگونه نیست در سال یا سال‌هایی برویم که بتوانیم به خدا نزدیکتر شویم. به نظرم بهتر است همه تلاشمان را بکنیم و آن را به خدا بسپاریم، که:

ما بی‌سلیقه‌ایم، تو حاجات ما بخواه                  ور نه گدا مطالبه آب و نان کند

 

دولت الکترونیک؟!

شخصی

همیشه از رفتن به ادارات دولتی و عمومی برای کارهای مختلف گریزان بوده و هستم. از بانک گرفته تا وزارتخانه‌ای مانند ارشاد که بیشتر با آن سروکار داشته‌ام تا سازمان نظام وظیفه و .... حدود یک سال و نیم پیش بود برای رفتن به سفر حج عمره، چند روزی درگیر گرفتن نامه‌های مرتبط با اجازه خروج از کشور در سازمان نظام وظیفه بودم و زمان زیادی برای اموری گذاشتم که به راحتی در عرض چند دقیقه از طریق اینترنت قابل انجام بود. اموری که حتی در سفر قبلی عمره دانشجویی به صورت غیرحضوری انجام شده بود! حالا یا به خاطر دانشجویی بودن سفر قبلی بود یا بخاطر اینکه هر کاری دولت نهم کرده در دولت یازدهم باید از بین برود!

این چند روز هم که درگیر خرید و فروش منزل مسکونی هستم، دوباره سروکارم به صورت اجباری با همین سیستم اداری زمان‌بر افتاده است. صبح که به شهرداری برای مفاصا حساب رفتم، باید 4 قبض پرداخت می‌کردم که 3 قبض آن مربوط به بانک ملت و یک قبض آن مربوط به بانک ملی بود و دستگاه کارتخوان بانک ملی در شهرداری قطع بود. ناچار به نزدیکترین بانک ملی مراجعه کردم (حدود 15 دقیقه فاصله پیاده) و آنجا نیز دستگاه کارتخوان قطع بود و مجبور به ایستادن در صف طولانی عابر بانکی شدم که معلوم نبود کار می‌کند یا خیر؟! و الحمدالله که کار کرد. و البته وقتی به شهرداری برگشتم باید منتظر همان انسان محترمی می‌ماندم که گفته بود وقتی از بانک برگشتی سراغ من نیا و برو سراغ نفر بعدی اما نفر بعدی می‌گفت که آن آقای محترم تمامی اطلاعات لازم را ثبت نکرده است و ناچار منتظر ماندم.

آیا نمی‌شد با استفاده از ussd یا موبایل بانک یا اینترنت بانک کل این امور رو انجام داد؟ قطعا می‌شود! اگر نمی‌شود هم حداقل می‌شود به جای پرداخت در عابر بانک و دستگاه کارتخوان آن یک قبض 10 هزار تومانی را که به اندازه چند برابر وقت من و سایرین را گرفت با همان وسایل الکترونیک انجام داد. 

حال بقیه کار مانده است، دارایی، دفترخانه و و و و. همه کارهایی که به راحتی در عرض چند دقیقه می‌شود انجام داد اما سیستم اداری معیوب ما روزهای متمادی وقت مردم را تلف می‌کند و ما را ناچار می‌کند با لحن جناب خان بگوییم: «دولت الکترونیک؟!»

 

برای تو...

شخصی

شش سال گذشت...

از روزی که تو را دیدم، چند ماهی هم بیشتر از شش سال گذشته است؛ اما امروز دقیقا شش سال از روزی می‌گذرد که به هم قول دادیم همیشه همراه و همسفر باشیم تا به خدا برسیم.

یادت هست که وقتی نمی‌توانستم مستقیم خواستگاری کنم، گفتم: آدم برای رسیدن به خدا به همسفر نیاز دارد...

چقدر خوب است کسی که هر روز خواستنی‌تر می‌شود و پیوندش ناگسستنی‌تر، مسیر رسیدن به خدا را هموار کند و چقدر خوب است که تو همانی.

چقدر شیرین است که انسان کاستی‌هایش را از روی یک لبخند بشناسد و تو همان لبخند شیرینی.

چقدر گوارا است که خودت را در نگاه یار جستجو کنی، و تو همان نگاه گوارایی.

تو همانی که دوستت دارم...

تو همانی که در ثانیه‌های نبودنت پژمرده می‌شوم و با غصه‌هایت رنجور.

همسر نازنینم، ششمین سالروز پیوندمان فرخنده باد.

 

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز                        در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم             از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

 

بوی گل

شخصی

به بوی گل، ز خواب بی‌خودی بیدار شد بلبل         زهی خجلت که معشوقی کند بیدار عاشق را*

این بیت خیلی وقت‌ها در زندگی ما معنی و مفهوم خاصی داره. خیلی وقت‌ها یه اتفاقی که خارج از روال معمول هست و اصلا انتظارش رو نداری پیش میاد تا تو به سمت خدا برگردی؛ تا از خواب غفلت بیدار شی. خجالت‌آوره که آدم از خالق و رب خودش غافل باشه، خجالت‌آوره که آدم با این‌که همیشه از طرف معشوقش بیدار میشه، باز هم به خواب بره و چشم از معشوقش برداره اما همون لحظات کوتاه بیداری هم به غایت شیرینه.

--------

* پی‌نوشت: این تک بیت از صائب تبریزی رو یکی از بهترین اساتیدم اولین بار برام خوند به عنوان شاه بیت زندگی خودش. خدا خیرش بده و سلامت نگهش داره.