پژوهشگروبلاگ شخصی قاسم صفایی نژاد

۱۷ مطلب با موضوع «فرهنگی :: شعر» ثبت شده است

فرهنگی :: شعر

در یک بهار

هر چند عاشقان قدیمی
از روزگاران پیشین تا به حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه
و میله‌های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردیبهشت
یا چند شنبه بود
نمی‌دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی‌کند
زیرا
ما هر دو در بهار
-در یک بهار-
چشم به دنیا گشوده‌ایم

ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم
و نام تازه‌ای
بر خود گذاشتیم
فرقی نمی‌کند
آن فصل
- فصلی که می‌توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ما، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی‌کند
امروز هم
ما هر چه بوده‌ایم، همانیم
ما باز می‌توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

 

آینه‌های ناگهان

نویسنده: قیصر امین پور

فرهنگی :: شعر

آواز عاشقانه

آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند 
تنها بهانه دل ما در گلو شکست 
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه‌های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌ به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند 
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم 
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

آینه‌های ناگهان

نویسنده: قیصر امین‌پور

فرهنگی :: شعر

اعتراف

خارها

خوار نیستند

شاخه‌های خشک

چوبه‌های دار نیستند

میوه‌های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ‌های زرد را زیر پای خویش

سرزنش کنی

خش خشی به گوش می‌رسد:

برگ‌های بی‌گناه

با زبان ساده اعتراف می‌کنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می‌خورد؟

آینه‌های ناگهان

نویسنده: قیصر امین پور

یادداشت فرهنگی :: شعر

شد بهار سرمستان، پایان خزان آمد...

بهار دوست داشتنی و زیبا قدم در خانه هایمان می گذارد. چند ساعت بیشتر به تحویل ِسال نمانده. نوروزی که همه به یاد هم می افتند و به دور از کینه ها به یکدیگر محبت می کنند. اما دو نفر رو هم نباید فراموش کنیم؛ یکی امام زمانمون که ایشالله با اومدنش بهارمون سبزتر و شادتر میشه، یکی هم خودمون که به بهانه ی شاد بودن ارزش هامون رو زیر پا نزاریم.لااقل در تعطیلات هر شب به حساب خودمون برسیم و ببینم روزمون رو چطور گذروندیم.
 
این چنین می گفت یک رزمنده ای           از شهیدی نکته ی ارزنده ای
روزگاری در زمان جبهه ها                      خفته بودم در میان خیمه ها
ناگهان صوتی مرا بیدار کرد                     گفتگوهایی دلم را زار کرد
گوییا این گفتگوی پر نَفَس                      اختلافی بود ما بین دو کس
یک تن از آنها دلش پُر درد بود                  شِکوه ها از یار دیگر می نمود
این چنین می گفت با آه و نوا                 تو به من بسیار بنمودی جفا
جامه ی ذلت نمودی بر تنم                     طوق آتش ساختی بر گردنم
تو مرا کردی اسیر حرف خود                   عمر پاکم را نمودی صرف خود
از همان اول تو را نشناختم                    با تو من سرمایه ام را باختم
دیگر از جانم چه می خواهی برو             تو مرا دادی به گمراهی برو
دیگر اینجا سرزمین جبهه هاست            دست از من برنمیداری چرا ؟
الغرض این شِکوه ها پایان نداشت          باور این صحنه ها امکان نداشت
آمدم از راه صدق و ائتلاف                     تا که شاید حل کنم این اختلاف
گوشه ی آن خیمه را بالا زدم                 بر همه پندارهایم پا زدم
ناگهان دیدم که یک تن بیش نیست        روی خاک افتاده بود و می گریست
آنکه از دستش شکایت می نمود           نفس بود و نفس بود و نفس بود
دیدمش با خویش نجوا میکند                نفس خود را خوار و رسوا می کند
آری ، این آیین مردان خداست               نفس را هر شب نمایند بازخواست
یادم آمد یک حدیث پربها                       از امام کاظم آل عبا
از حساب نفس هر کس شد جدا           لیس منا اهل بیت المصطفی
 
 
یادداشت فرهنگی :: شعر

جبل الرحمه

 
یادش بخیر 27 مرداد همین امسال که مصادف با نیمه شعبان بود کنار کوه جبل الرحمه بودیم. همونجایی که رحمة الله واسعه، امام حسین (ع) کنار اون دعای عرفه خوند و بعدش رفت به سمت کرب و بلا ...
 
تا تو به من نظر کنی، زیر و زبر شود دلم               همچو نگاه رحمتت رنگ سحر شود دلم
این همه ی دعای من، این تو و این ندای من         خدای من خدای من، خدای من خدای من
دل چو به سینه می تپد، سرشک دیده می‌چکد    لرزش دل علامت ِ این که خبر شود دلم
شاهد مدعای من سوز دل و نوای من                   خدای من خدای من، خدای من خدای من
بی خبران عشق را یک نظر تو کافی است             بی خبرم ولی گهی اهل نظر شود دلم
یک شبه آشنای من، تا به ابد برای من                خدای من خدای من، خدای من خدای من
دائم اگر نگاه تو تازه کند حواله ام                          این دل سخت بشکند دُر و گوهر شود دلم
ای کشش محبتت، بسته به دست و پای من         خدای من خدای من، خدای من خدای من
این همه حُسن و همدلی، بین خدا و بنده‌اش        پس به چه عذر قابلی، دور ز دل شود دلم
می شنوی صدای من، از دل  با ولای من               خدای من خدای من، خدای من خدای من