۲۷۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقل قول» ثبت شده است

فامیل بیگانه!

فرهنگی :: کتاب

بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان الصفا. گفت: کمینه آنکه مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدم دارد که حکما گفته‌اند:

برادر که در بند خویش است                      نه برادر و نه خویش است

 

همراه اگر شتاب کند همره تو نیست          دل در کسی مبند که دلبسته تو نیست

چـون نـبـود خـویش را دیانت و تـقـوی          قــطــع رحــم بـــهــتــر از مــودت قــربـــی

یاد دارم که مدعی در این بیت بر قول من اعتراض کرد و گفت: حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و آنچه تو گفتی مناقض آنست.

گفتم: غلط کردی! که موافق قرآنست و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما.

هزار خـویش که بـیگانه از خـدا بـاشد          فـدای یـکـ تــن بــیـگـانـه کـاشــنـا بــاشــد

 

گلستان، نویسنده: سعدی

​باب دوم، حکایت شماره ۴۴

 

 

هیچت از ما یاد می‌آید؟!

فرهنگی :: کتاب

پادشاهی پارسائی را گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی هر گه که خدا را فراموش می‌کنم.

هر سو دود آن کش ز در خویش براند       وآنرا که بخواند بدر کس ندواند

 

گلستان، نویسنده: سعدی

​باب دوم، حکایت شماره ۱۵

کاندرین راه خارها باشد

فرهنگی :: کتاب

 

با طایفه بزرگان بکشتی در نشسته بودم. زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر بگردابی درافتادند. یکی از بزرگان ملاح را گفت: بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت بدهم.

ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد. گفتم: بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تأخیر کردی و در آندیگر تعجیل.

ملاح بخندید و گفت: آنچه تو گفتی یقین است و دیگر میل خاطر من برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابان مانده بودم این مرا بر شتر نشاند و از دست آن دگر تازیانه خورده بودم در طفلی. گفتم: صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها

تا توانی درون کس مخراش       کاندرین راه خارها باشد

کـار درویش مـسـتـمند بـرآر       که تـرا نیز کـارها بـاشـد

 

​گلستان، نویسنده: سعدی

​باب اول، حکایت شماره ۳۵

 

آزار خود مجوی!

فرهنگی :: کتاب

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملک! به موجب خشمی که ترا بر من است، آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.

دوران بـقا چـو بـاد صـحـرا بـگذشـت        تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد        در گـردن او بـمـانـد و بــر مـا بــگـذشـت

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او درگذشت.

 

گلستان، نویسنده: سعدی

باب اول، حکایت شماره ۳۰

نیاید ز گرگ، چوپانی

فرهنگی :: کتاب

ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد. گفت پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست.

نکند جور پیشه سلطانی             که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند       پای دیوار ملک خویش بکند

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد. روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست                 دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین           زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

گلستان، نویسنده: سعدی

​باب اول، حکایت شماره ۶

همچنان در بند اقلیمی دگر

فرهنگی :: کتاب

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.

کس نیاید به زیر سایه بوم              ور همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

 نیم نانی گر خورد مرد خدا               بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه                همچنان در بند اقلیمی دگر

 

​گلستان، نویسنده: سعدی

​باب اول، حکمت شماره ۳

جان جهان

فرهنگی :: شعر

به تو دل بستم و غیر تو کسى نیست مرا      جُز تو اى جان جهان، دادرسى نیست مرا

عاشق روى توام، اى گل بى مثل و مثال        به خدا، غیر تو هرگز هوسى نیست مرا

با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولى          چه توان کرد که بانگ جرسى نیست مرا

پرده از روى بینداز، به جان تو قسم                غیر دیدار رخت ملتمسى نیست مرا

گر نباشى برم اى پردگى هرجایى                 ارزش قدس چو بال مگسى نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبرى              جز رخ دوست نظر سوى کسى نیست مرا

 

دیوان امام

نویسنده: امام خمینی

فراق یار

فرهنگی :: شعر

از تو اى می‌زده، در میکده نامى نشنیدم         نــزد عشّاق شدم، قامت سرو تو ندیدم

از وطـن رخت ببستم که تو را باز بیابم             هر چه حیرت‌‏زده گشتم، به نوایى نرسیدم

گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببینم               چه کنم من کـه از این قید منیّت نرهیدم؟

کوچ کردند حریفان و رسیدند به مقصد            بى نصیبم من بیچاره که در خانه خزیدم

لطفى اى دوست که پروانه شوم در بر رویت    رحمى اى یار که از دور رســانند نویدم

اى که روح منى، از رنج فراقت چه نبردم؟        اى که در جان منى، از غم هجرت چه کشیدم؟

دیوان امام

نویسنده: امام خمینی (ره)

 

تداوم انقلاب تا بی‌نهایت

فرهنگی :: کتاب

فرهنگ اصیل اسلام فرهنگى است پویا نه متحجر، انقلابى -نه فقط یک بار ، نه فقط براى برانداختن یک رژیم- آیا انقلاب شما تمام شده است؟ بزرگ‌ترین مایه تأسف ما این است که دو روز بعد از در دست گرفتن قدرت و حکومت عده زیادى از مردم خیال کردند بحمداللّه انقلاب کردیم، کشته دادیم، خون دادیم، پیروز شدیم و دیگر تمام شد. واى بر آن انقلاب و انقلابى که در بامداد پیروزى بخواهد به محیط آرام و آسایش دهنده انقلاب پیروز شده دل ببندد و با شهادت و مبارزه و پیکار خداحافظى کند. واى بر آن انقلاب و انقلابى. با کمال تأسف باید بگویم، در این شش ماه که از پیروزى انقلاب مى‌گذرد، از این طریق ما ضربه‌هاى شکننده و سهمگین خورده‌ایم. خیلى از مردم را مى‌بینیم که در زندگى روزانه انگار نه انگار که ما انقلاب داریم . زندگی‌مان از نظر مصرف، زندگى مردمى است که انقلابشان را تا آخرین مرحله پیروزى تمام کرده‌اند. رو آوردن به مصرف، رو آوردن به زندگى روزمره، دچار بیمارى خطرناک روزمرگى شدن، بزرگ‌ترین خطر است براى انقلاب.

برادران و خواهران! ما تا سالها انقلاب‌مان با تمام خصلت‌هاى آن، زمان لازم دارد. دشمنان ما مى‌خواهند از این طریق که به ما الهام کنند که بروید آرام گیرید، استراحت کنید، سعادت و لذت و خوشى و شادى یکجا نصیبتان شد، دیگر چه مى‌خواهید؛ مى‌خواهند روحیه انقلابى را در جوان‌هاى ما و زن و مرد ما، در پیر و جوان ما افسرده کنند. مى‌خواهند شور انقلابى ما را بخوابانند. بیدار باشیم، هوشیار باشیم. کدام انقلاب است در دنیا که در صبح پیروزیش کار خودش را تمام شده یافته باشد . خودآگاهى انقلابى، شور انقلابى باید همچنان ادامه یابد. تا کى؟ من گفتم تا سال‌هاى سال؛ بگذارید بگویم تا بى‌نهایت، بگذارید بگویم جامعه اسلامى جامعه‌اى است که تداوم انقلاب در آن پایانِ زمانى ندارد.

 

مبانی نظری قانونی اساسی، صفحه 71 و 72

نویسنده: شهید بهشتی