کسی که عقل ندارد، ادب ندارد؛ کسی که همت ندارد، مروت ندارد و کسی که دین ندارد، حیا ندارد. خردمندی موجب معاشرت نیکو با مردم است و به وسیله عقل سعادت هر دو عالم بدست می‌آید.
امام حسن مجتبی علیه السلام
پژوهشگر را دنبال کنید

بایگانی

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۲۳ مرداد ۹۷، ۰۵:۰۴ - یه بنده خدا
    بله؟

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلستان» ثبت شده است

حاتم طائی را گفتند: از خود بزرگ همت‌تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را.

پس به گوشه صحرائی به حاجتی برون رفتم. خارکنی دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده‌اند. گفت:

هر که نان از عمل خویش خورد               منت حاتم طائی نبرد

من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.

 

​گلستان، نویسنده: سعدی

​باب سوم، حکایت شماره ۱۴

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۳
قاسم صفایی نژاد

بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان الصفا. گفت: کمینه آنکه مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدم دارد که حکما گفته‌اند:

برادر که در بند خویش است                      نه برادر و نه خویش است

 

همراه اگر شتاب کند همره تو نیست          دل در کسی مبند که دلبسته تو نیست

چـون نـبـود خـویش را دیانت و تـقـوی          قــطــع رحــم بـــهــتــر از مــودت قــربـــی

یاد دارم که مدعی در این بیت بر قول من اعتراض کرد و گفت: حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و آنچه تو گفتی مناقض آنست.

گفتم: غلط کردی! که موافق قرآنست و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما.

هزار خـویش که بـیگانه از خـدا بـاشد          فـدای یـکـ تــن بــیـگـانـه کـاشــنـا بــاشــد

 

گلستان، نویسنده: سعدی

​باب دوم، حکایت شماره ۴۴

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۰
قاسم صفایی نژاد

پادشاهی پارسائی را گفت: هیچت از ما یاد می‌آید؟ گفت: بلی هر گه که خدا را فراموش می‌کنم.

هر سو دود آن کش ز در خویش براند       وآنرا که بخواند بدر کس ندواند

 

گلستان، نویسنده: سعدی

​باب دوم، حکایت شماره ۱۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۴
قاسم صفایی نژاد

 

با طایفه بزرگان بکشتی در نشسته بودم. زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر بگردابی درافتادند. یکی از بزرگان ملاح را گفت: بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت بدهم.

ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد. گفتم: بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تأخیر کردی و در آندیگر تعجیل.

ملاح بخندید و گفت: آنچه تو گفتی یقین است و دیگر میل خاطر من برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابان مانده بودم این مرا بر شتر نشاند و از دست آن دگر تازیانه خورده بودم در طفلی. گفتم: صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها

تا توانی درون کس مخراش       کاندرین راه خارها باشد

کـار درویش مـسـتـمند بـرآر       که تـرا نیز کـارها بـاشـد

 

​گلستان، نویسنده: سعدی

​باب اول، حکایت شماره ۳۵

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۷
قاسم صفایی نژاد

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملک! به موجب خشمی که ترا بر من است، آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.

دوران بـقا چـو بـاد صـحـرا بـگذشـت        تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد        در گـردن او بـمـانـد و بــر مـا بــگـذشـت

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او درگذشت.

 

گلستان، نویسنده: سعدی

باب اول، حکایت شماره ۳۰

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۳۳
قاسم صفایی نژاد