پرش به محتوای اصلی
قاسم صفایی‌نژادپژوهشگر حکمرانی آینده

ده از ده

بعضی جاهای دریا این‌طوری است؛ چند قدم جلو می‌روی و هنوز پایت به زمین می‌رسد. خیال می‌کنی اوضاع تحت کنترل است. بعد ناگهان زیر پایت خالی می‌شود.

اگر نترسی، اگر شنا بلد باشی، اگر دریا را کمی بشناسی، اتفاق خاصی نیفتاده. چند حرکت می‌کنی و دوباره خودت را پیدا می‌کنی. حتی ممکن است از همان لحظه لذت هم ببری. اما اگر مهیا نباشی، همان چند متر آب می‌تواند ترسناک باشد.

فکر می‌کنم چهل‌سالگی هم یک چیزی شبیه همین است.

آدم تا اینجا که می‌رسد، دیگر نمی‌تواند خیلی چیزها را گردن بی‌تجربگی بیندازد. کم‌وبیش آدم‌ها را دیده، شکست را چشیده، از بعضی موفقیت‌ها خوشحال شده، بعضی انتخاب‌هایش را فهمیده که اشتباه بوده و بعضی چیزهایی را که روزی خیلی مهم می‌دانسته، دیگر آن‌قدر مهم نمی‌بیند.

از آن طرف، هنوز هم قرار نیست همه‌چیز را بدانی. هنوز دریاست و هنوز جاهایی هست که نمی‌دانی عمقش چقدر است.

ده سال پیش، وقتی سی‌ساله شدم، برای خودم نوشتم که ده سال فرصت دارم به آدمی تبدیل شوم که لااقل خودم قبولش داشته باشم. حالا آن ده سال تمام شده.

اگر بخواهم به آن آدم سی‌ساله جواب بدهم، شاید بگویم قرار نبود در چهل‌سالگی به ساحلی برسم که دیگر هیچ موجی نداشته باشد. قرار نبود همه‌چیز روشن شده باشد و همه سؤال‌ها جواب گرفته باشند. شاید قرار بود شناگر بهتری شده باشم.

این ده سال برای من بیشتر از هر چیز، تمرین همین بود؛ اینکه از دریا نترسم، اما دست‌کم هم نگیرمش. تجربه را کنار علم بگذارم، علم را کنار عقل، عقل را کنار ایمان و توکل. بفهمم کجا باید جلو رفت، کجا باید صبر کرد، کجا باید برگشت و کجا فقط باید روی آب ماند تا موج بگذرد.

چهل‌سالگی شاید سن رسیدن نباشد و سن شناختن عمق باشد..

سن اینکه بفهمی زندگی همیشه قرار نیست زیر پایت سفت باشد. گاهی زیر پایت خالی می‌شود و این الزاماً اتفاق بدی نیست.

اگر با دریا دوست شده باشی، تازه از همین‌جا لذت دریا شروع می‌شود.

گفت‌وگو پیرامون این نوشته

دیدگاه‌ها و گفت‌وگو

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.