درباره کتاب
این اثر یکی از بیواسطهترین و ژرفترین تأملات شهید بهشتی درباره مفهوم پیامبری، رابطه انسان با قدرت، اخلاق اجتماعی، و نقد ساختارهای موجود است. بهشتی در این کتاب، پیامبری را نه در چارچوب صرفاً تاریخی یا دینی، بلکه بهمثابه الگوی زیست فرهنگی و اجتماعی بازخوانی میکند.
او پیامبر را به عنوان فردی میبیند که بر محور نقد، روشنگری، مسئولیتپذیری و نترسیدن از قدرت بنا شده است؛ ویژگیهایی که در جوامع امروزی، اغلب کمرنگ شدهاند یا به حاشیه رانده شدهاند.
فرازی از کتاب
در صفحات ۲۷۰ و ۲۷۱، شهید بهشتی بدون هیچ پردهپوشی به نقد رابطه مرید و مرادی در نظامهای آموزشی، دینی و حتی اجتماعی میپردازد. او با صراحت از «طاغوتپروری» به عنوان آفت فرهنگی یاد میکند؛ وضعیتی که در آن نقد و پرسشگری جای خود را به تقدیس بیچونوچرا داده و معلم یا عالم، به بتی غیرقابل نقد تبدیل میشود.
بهشتی این روند را انحرافی خطرناک میداند—نه فقط در حوزه دین، بلکه در مدرسه و دانشگاه، و نتیجهاش را نهادینهشدن قدرتهای بدون پاسخگویی و شکلگیری جامعهای بدون ظرفیت پرسش و اصلاح ارزیابی میکند.
جملههایی چون «تا خر هست، یک خرسوار را پایین بیاورید، دیگری سوارش میشود» نه تنها نیشدار و طعنهآمیزند، بلکه عمیقاً افشاگر ساختارهای قدرت غیرپاسخگو هستند که فقط ظاهرشان تغییر میکند، نه ماهیتشان.
محور کلی کتاب
شهید بهشتی در این کتاب، نقش مردم را فعال و مرکزی میبیند—در برابر تصویری رایج که آنان را فقط پیرو و مقلد میداند. او به مخاطب هشدار میدهد که تا زمانی که مردم در انتخاب و نقد رهبرانشان مشارکت نداشته باشند، هیچ تغییر پایداری اتفاق نخواهد افتاد.
نقد او ریشهای و بازتاب تفکریست که پیامبری را نه در اعجاز، بلکه در آگاهیبخشی، بیدارسازی، و دعوت به مسئولیتپذیری تعریف میکند.
احترام و محبت، غیر از مرید و مرادبازی است. آنچه ما الان داریم چیز عجیبی است. همان چیزی است که قرآن با آن مبارزه کرده است. من مکرر گفتهام باید میان معلم و متعلم رابطه نقادانه برقرار باشد. معلم و متعلمی که در نظامهای پیشرفته تعلیم و تربیت زندگی میکنند، چه نوع رابطهای دارند؟ حضرت استاد در کلاس همچون بتی است که نمیشود گفت بالای چشمش ابروست. خیال نکنید این انحراف در جامعه ما فقط در رابطه مردم با عالمان دین به وجود آمده. رابطه بین محصل و معلم در دبستان و دبیرستان و دانشگاه هم چیزی از همین قبیل است. استادهای دانشگاه به طاغوتها خیلی بیشتر شبیهاند تا به معلمها. عالمان دین هم به طاغوتها خیلی نزدیکترند تا به انسانهای نمونه روشنگر سازنده. چرا؟ چون مردم ما طاغوتپرور هستند.ما باید مردم را بیدار کنیم. مردم را از طاغوتپروری بر حذر بداریم. من گمان نمیکنم علاجی جز این داشته باشد. اگر فکر میکنید که ما بیاییم خودمان را نصیحت بکنیم بدون اینکه شما بخواهید ما را به راه راست بیاورید، این محال است. تا شما مردمی نشوید که مراقب به اصطلاح رهبران و راهنمایانتان باشید، تا شما در مورد مراقبت از گفتار و رفتار کسانی که بر کرسی هدایت و رهبری جامعه نشستهاند احساس وظیفه نکنید، تا شما با چشم باز به همه چیز ننگرید و با انصاف به هر کار چشم ندوزید و با فکر باز هر کاری و هر گفتار را ارزیابی نکنید، همین آش است و همین کاسه. تا خر هست، یک خرسوار را پایین بیاورید، دیگری سوارش میشود.