اگر کمکمان کنی!
سر سفره بودیم. دخترم تشنه بود و آب میخواست. بطری کنار دستش بود و میخواست برای خودش آب بریزد. گفتم: صبر کن بابا من برات بریزم. گفت: نه خودم میخوام بریزم. خودش…
خواندن نوشتهبرچسب
سر سفره بودیم. دخترم تشنه بود و آب میخواست. بطری کنار دستش بود و میخواست برای خودش آب بریزد. گفتم: صبر کن بابا من برات بریزم. گفت: نه خودم میخوام بریزم. خودش…
خواندن نوشتهکوچکترین قدم مثبتی که برمیداریم، فراموش میکنیم هزاران عیب و کاستی و بیهمتی خودمان را. فکر میکنیم دیگر خیلی شاهکار کردهایم و دین خود را ادا کردهایم. خودپسندی و بدبینی نسبت به…
خواندن نوشتهوقتی هیچ کاری نمیتونه منو راضی کنه، وقتی فاصله آرمان و عمل زیاد میشه، وقتی نسبت به عیوب سیستمی و فردی بقیه بیش از حد حساس میشم، وقتی نزدیکه که این چیزها…
خواندن نوشته…و بأسمائک التی ملأت ارکان کل شیء اسم تو همه جا رو پُر کرده، نه اسم ما. ما به خیالمون شهرت داریم…
خواندن نوشتهچه زیبا قدرت خود را به رخ دوستدارانت میکشی! دنیای آنان را به گونهای رقم میزنی که بدون تو احساس تنهایی کنند و در تنهایی به یاد تو باشند!
خواندن نوشته