صلح، در نگاه بسیاری، نشانه خرد، تعادل و بازگشت به آرامش است. اما همه صلحها یکسان نیستند. گاهی آنچه «صلح» مینامند، چیزی جز ادامهی سلطه در لباسی نرمتر نیست. صلح تحمیلی دقیقاً همین است: جایی که قدرت، جای عدالت را پشت میز مذاکره میگیرد.
در تاریخ و امروز، بارها شاهد بودهایم: طرفی که آغازگر درگیری بوده، بیآنکه مسئولیت بپذیرد یا خسارتی جبران کند، ناگهان پرچم صلح بالا میبرد. صلحی که نه بر پایهی گفتوگوی برابر، بلکه بر دوش برتری نظامی، نفوذ سیاسی و قدرت رسانهای شکل میگیرد.
مثال روشنش همین تهاجم آمریکا به ایران است؛ تجاوزی آشکار، و بلافاصله پس از آن، پیشنهاد مذاکره! مذاکرهای که از موضع قدرت تحمیل میشود؛ بدون شنیدن روایت طرف مقابل، بدون پذیرش مسئولیت، بدون حتی اعتراف به رنج تحمیلشده.
آیا این صلح است؟ یا فقط شکل مدرنتری از همان خشونت قدیمی است؟ یا اصطلاح عریانتر آن همان است که ترامپ گفت: تسلیم!
در چنین صلحهایی، داستان قربانی گم میشود. نه در بیانیهها جایی دارد، نه در رسانههای جهانی بازتاب مییابد. این حذف روایت، زخمی عمیقتر از خود جنگ میشود؛ زخمی بر پیکره عدالت و حافظه جمعی.
در حکمرانی نوین، صلح واقعی زمانی شکل میگیرد که بتواند اعتماد را بازسازی کند، ساختارهای آسیبدیده را ترمیم نماید، و حق روایت عادلانه را به همه طرفها بدهد.
رسانهها در این مسیر نقش کلیدی دارند.
صلح تحمیلی زمانی تثبیت میشود که رسانهها آگاهانه یا ناآگاهانه، صدای قربانی را حذف کنند و روایت مسلط را حتی بدون هیچ چالشی بازنشر دهند. اگر رسانه به بازنمایی متوازن متعهد نباشد، صلحی که ساخته میشود، نه پایدار خواهد بود و نه عادلانه.
ما نیاز داریم مفهوم صلح را بازتعریف کنیم. نه فقط در ادبیات دیپلماتیک، که در گفتمان عمومی، در رسانهها و در آموزش سیاسی.
باید بپرسیم:
آیا صلحی که بر سکوت قربانیان و حذف حقیقت بنا شده، میتواند پایدار باشد؟
و اگر نه، چه زمانی باید در برابر چنین صلحهایی بایستیم؟