۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بازی وبلاگی» ثبت شده است

چالش وبلاگی: جام جهانی چشمات

شخصی

دیدید بعضی‌ها ممکنه فوتبال‌دوست نباشند و اصلا براشون مهم نباشه که حتی تیم ملی با کشور دیگه‌ای بازی داره یا نه؟ من شاید از همین مدل آدم‌ها بودم، البته نه در فوتبال! بلکه در جام جهانی چشم‌ها. در همان دوره لیسانس که دوستانم درگیر چشمان غربی و شرقی می‌شدند، پیش خودم می‌گفتم: آخر مگر چشم به تنهایی چیست که انقدر جذاب باشه و حتی انقدر ارزش دقت کردن داشته باشه؟ معادلش میشه اینکه خب ۲۲ تا توپ بندازید، چه کاریه ۲۲ نفر دنبال یک توپ می‌دوند و این همه آدم تماشا می‌کنند؟ همین‌قدر بی‌تفاوت بودم نسبت به همه چشم‌ها!

تا اینکه چشمم به چشمان تو افتاد. انگار با دیدنش از تنبلی درآمدم و تصمیم گرفتم فوتبالیست شوم! معادلش اینکه قلب سنگ من هم نرم شد. فوتبالیست شدن برای من خیلی سخت بود. باید خیلی سختی‌ها تحمل می‌کردم تا بتونم در جام جهانی بدرخشم و کاپ چشمانت را تصاحب کنم. اما دل به دریا زدم. همه سختی‌ها را به جان خریدم تا در جام جهانی چشمانت موفق باشم. البته من می‌دانم که در جام جهانی چشم‌ها، کاپ قهرمانی هم باید به اندازه تیم تلاش کند! دیگر اینجا کاپ قهرمانی یک شیء بی‌جان نیست. کاپ قهرمانی خود «جان» است.

سعی کردم قدر این کاپ را بدانم. سعی کردم مدافع عنوان قهرمانی خوبی باشم. انگار در اوج بودم و خدا پاداش شکرگزاری‌ام را داد که صاحب دو چشم دیگر شدم که شبیه چشمان تو بود. دو چشمی که بیش از همه شبیه دو چشم تو بود. وقتی قربان صدقه چشمان دخترمان می‌رفتی، به تو گفتم: حالا که می‌توانی دو چشم شبیه چشمان خودت ببینی بگو، آیا حق داشتم از داشتن این کاپ قهرمانی خوشحال باشم یا نه؟

--------------------

یک چالش وبلاگی جدید، این بار از رادیوبلاگی‌ها...

همیشه دوست داشتم تا جایی که می‌تونم در این چالش‌ها و بازی‌های وبلاگی شرکت کنم تا وبلاگ نویس بمانم و قلمم خیلی خشک و رسمی نشود. پس سعی خودم را امتحان کرده‌ام.

دعوت می‌کنم از:

اتاقی برای دو نفر

خودنویس

 

 

از کابوس‌هایت حرف بزن!

شخصی

نزدیک 25 روز پیش یه بازی وبلاگی دیگه راه افتاد به نام «از کابوس‌هایت حرف بزن». از آنجا که قصد دارم در اکثر بازی‌های وبلاگی شرکت کنم حتی اگر دعوت نشوم، تمایل داشتم در این بازی هم شرکت کنم اما این چند هفته به شدت دچار سرشلوغی بودم و فرصت نبود تا اینکه 5 روز پیش خانم شیری (نویسنده وبلاگ بانوچه) از بنده دعوت کردند که در این بازی وبلاگی شرکت کنم که امروز این فرصت دست داد.

من به طور کلی کم خواب می‌بینم یا اگر دقیق‌تر بگویم شاید کمتر وقتی بیدار می‌شوم خوابی یادم باشد. این خواب‌ها هم معمولا ناظر به حوادث آینده است یا کلا بی‌معنی است و ناشی از پرخوری شام.

شاید در مجموع چند سالی که از عمرم می‌گذرد دو سه کابوس بیشتر یادم نمانده باشد که ریشه‌دارترین آنها برمیگردد به خوابی که حدود 7 سالگی دیدم. خواب دیدم که یکی شبیه دزدها وارد خانه ما شده و در جایی کمین کرده و در وقت مناسب به دنبال قتل من است! 

از صبحی که بیدار شدم مدام منتظر بودم چنین اتفاقی بیفتد. چند روزی شاید ترس ناشی از آن کابوس همراه من بود اما به مرور کم شد و الان که بیش از 20 سال از آن گذشته است به دلیل اینکه چند بار اثاث کشی کرده‌ایم و دیگر از آن خانه رفته‌ایم، خیلی محلی از اعراب ندارد.

------------

پ.ن: در مورد کابوس‌ها باید بگویم که گاهی اوقات کابوس‌ها نیز می‌توانند راه نجات انسان باشند. بستگی دارد به آنها چطور نگاه کنیم. بعضی اوقات کابوس‌ها انسان را در مسیر اشتباهی که در حال طی آن است، محتاط می‌کند و ترمز می‌کشد. این دسته از کابوس‌ها را کابوس‌های خوب نامگذاری می‌نماییم! :D

اما گاهی اوقات نیز کابوس‌ها خنثی هستند و چرت و پرت و فقط یک لحظه ترس را به آدم القا می‌کنند که آن را کابوس بد نامگذاری می‌نماییم!

برخی دیگر از کابوس‌ها نیز باعث می‌شود انسان از مسیر درست خود صرفنظر کند بخاطر ترسی ناشی از دیدن کابوسی که ممکن است در واقعیت هیچ نشانه خاصی هم نداشته باشد. این کابوس‌ها را هم کابوس گمراه کننده نامگذاری می‌نماییم!

 

ضمنا دعوت می‌کنم از:

اتاقی برای دو نفر، می‌نویسم از خودم، اسباب بازی فروشی، سنجاقک

بازی وبلاگی: گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن

شخصی

هولدن یک بازی جدید وبلاگی راه انداخته به نام گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن.

در این بازی وبلاگی تصویر دست نوشته‌های یادداشت شده در کتاب‌هایی که هدیه گرفته‌ایم را منتشر می‌کنیم.

همیشه دوست داشته‌ام کتاب هدیه بدهم و کتاب هدیه بگیرم؛ البته در دو سال اخیر بیشتر از نوع الکترونیکش! اما کمتر این اتفاق افتاده است یا اگر اتفاق افتاده است متنی نداشته. به هر حال از میان کتاب‌های موجود این دو تصویر را یافتم.

تصویر اول در کتاب آداب نماز نوشته امام خمینی که توسط علی دریابیگی هدیه شده است و تصویر بعدی در ابتدای کتاب بیداری در باغ مومیایی نوشته محمدجعفر محمدزاده که توسط نویسنده آن به بنده هدیه داده شده است.

اکثر وبلاگ نویسانی که همدیگر را دنبال می‌کنیم در این بازی شرکت کرده‌اند و من دیر پیوسته‌ام. از میان افراد باقیمانده دعوت می‌کنم از:

اتاقی برای دو نفر، سعیدنوشت، سنجاقک، می‌نویسم از خودم، روشنایی، به نام تویی که برای توام، طلوع من، در مسیر شدن، ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم، حیات خلوت، آسمان مال من است، تراکم اندیشه‌ها، شبنم بی‌قرار، مأمن تنهایی‌های من، تألیفیه

 

چالش وبلاگی میز کار

شخصی

یک آشنا یک بازی وبلاگی یا یک چالش وبلاگی جدید راه انداخته که تصویری از میز کار خود را منتشر کنیم. ایشون لطف کردند و اظهار داشتند که میز کارهای متفاوتی می‌تواند وجود داشته باشد. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و بیشتر از اینکه میز کارم چیزی شبیه به میز تحریر باشه، میز کارم نرم افزار وان نوت هست که هر جایی باشم می‌تونم ازش استفاده کنم، البته واندرلیست هم ابزار کمکی هست که کارها به موقع انجام بشه. اما برای اینکه چالش وبلاگی هم بی‌نصیب نمونه، میز کار فیزیکی هم منتشر می‌کنم.

سه تا چیزی که خیلی دوستش داریم

شخصی

یک بازی وبلاگی دیگر را این بار وبلاگ خانه من راه انداخته است با عنوان «سه تا چیزی که خیلی دوستش داریم». از آنجایی که همیشه دوست داشتم در این نوع اقدامات وبلاگ نویسی شرکت کنم، در این مورد هم شرکت می‌کنم. از پیشنهاددهنده پرسیدم که فقط اشیا را باید معرفی کنیم یا انسان‌ها و ماورا هم می‌تواند باشد؟ هر چند پاسخ ایشان این بود که انسان هم می‌تواند باشد اما از ماورا و انسان‌ها و اماکن صرفنظر می‌کنم و فقط به اشیا می‌پردازم:

 

انگشتری که قبل از اولین سفر عمره‌ام در سال 87 از بازار کنار حرم حضرت عبدالعظیم خریدم تا همیشه از آن سفر یادگار داشته باشم و روی آن «یا کریم اهل بیت» حک شده است.

 

بعید میدونم کسی در این بازی وبلاگی، چنین موردی رو نام برده باشه، اما من باید بگم: وبلاگم

 

 

کتابخوان الکترونیک کیندل که دو ساله تقریبا همه جا همراهم هست و هر وقت مرده‌ای رو زنده می‌کنه برام.

 

تاریخ شخصی وبلاگ «پژوهشگر»

علمی :: رسانه

وقتی دیدم که وبلاگ‌نویس‌ها دوباره فعال شده‌اند و با یک «بازی حساب شده وبلاگی» هم بازی وبلاگی راه انداخته‌اند و هم این بازی وبلاگی -که در مورد وبلاگ است- منجر به فعالیت بیشتر وبلاگ‌ها می‌شود، خوشحال شدم.

وبلاگ‌نویسان قدیمی‌تر، حس خاصی نسبت به وبلاگ دارند که در شبکه‌های اجتماعی و مسنجرهای موبایلی یافت نمی‌شود. وبلاگ با تمام این‌ها متفاوت است. به غیر از این‌که تولید محتوای وبلاگ‌ها طوری است که با لینک ثابت و بایگانی و قابلیت جستجو و ... در دسترس‌تر و ماندگارتر است (چه برای نویسنده وبلاگ، چه دیگران)، و جدای از این‌که وبلاگ‌ها شخصی‌تر هستند و بیشتر نماینده شخصیت صاحب وبلاگ است، چیزی که مهم است این است که نوشته‌های وبلاگی جدی‌تر از شبکه‌های اجتماعی و مسنجر‌های موبایلی است و نوشته‌های وبلاگی کمی با تفکر بیشتر همراه است. نشانه آن هم اینکه اکثر وبلاگ‌نویس‌ها در شبکه‌های اجتماعی و مسنجرهای موبایلی، محتوای بسیار بیشتری تولید می‌کنند و نوشته‌های خاص خود را روی وبلاگشان منتشر می‌کنند.

همه این‌ها باعث شد که بدون این‌که از سوی شخص خاصی دعوت به بازی شوم، خودم به صورت خودجوش! خودم را دعوت به بازی کنم. شاید دوستان وبلاگ نویس من که این روزها مشغله‌های گوناگون آن‌ها را از این فضا دور کرده است نیز با دعوت من کمی فعال‌تر شوند و حتی برخی که به طور کل از وبلاگ نویسی دور افتاده‌اند، به این فضا برگردند.

اما تاریخ شخصی وبلاگ «پژوهشگر»

علاقه به نوشتن از کودکی در من وجود داشت تا جایی که یکی از شیرین‌ترین تفریحات دوران دبستان من، تمرین نستعلیق بود! البته که این نوشتنِ با سرمشق با نویسندگی متفاوت است اما قلم به دست گرفتن را از آن زمان به خاطر دارم. یادم می‌آید که در سن 13 سالگی و در سال 1378 سردبیر دوهفته نامه پایگاه بسیج محله‌مان بودم که خودم پیشنهاد تأسیس آن را داده بودم. پس از فراز و نشیب‌ها و توقف‌های گاه و بی‌گاه دنبال جایی بودم که بتوانم بیشتر بنویسم. از نوروز 84 با وبلاگ «آواز خاموش» شروع به وبلاگ‌نویسی کردم که خاطرم نیست سرویس‌دهنده وبلاگ چه نامی داشت، چیزی شبیه پارسی وبلاگ! که البته با این پارسی وبلاگ فعلی زمین تا آسمان متفاوت بود.

بعد از سه سال فعالیت در آواز خاموش، در سال 86 تصمیم گرفتم به بلاگفا مهاجرت کنم و از آن‌جا که امکان انتقال آن مطالب و نظرات وجود نداشت، وبلاگ قبلی را از دست دادم. در بلاگفا با نام «بینش سبز» وبلاگ نویسی کردم (نام دو هفته نامه‌ای که در گذشته سردبیر آن بودم). اگر درست بخاطرم مانده باشد تا سال 88 در بلاگفا بودم که به بلاگ‌اسپات مهاجرت کردم اما این بار تمام مطالب و نظرات رو منتقل کردم. چند ماهی بیش نگذشته بود که دسترسی به بلاگ‌اسپات به دلایل نامعلومی به همراه وردپرس محدود شد و صفحه پیوندها پرمخاطب‌تر! بالاجبار با خرید دامنه شخصی و استفاده از وردپرس، مطالب و نظرات را منتقل کردم. اما از بهمن ماه 1390 به بلاگ دات آی آر کوچ کردم و با ابزارهای مناسب مهاجرتی که داشت و امکاناتی خوبی که دارد، دوباره به یک سرویس دهنده وطنی برگشتم، هر چند که دامنه شخصی خود را حفظ کردم و مطالب را روی آن منتشر می‌کنم. از همان تاریخ بود که نام «پژوهشگر» را برای وبلاگم انتخاب کردم که سمت و سوی جدیدی به وبلاگ بدهم.

چند ماه پیش هم یک بخش جدید به نام نقل قول در وبلاگ ایجاد کردم تا زکات مطالعه‌ام را با انتشار جملات زیبا از کتاب‌هایی که در حال مطالعه آن‌ها هستم، بدهم.

نه فقط به رسم بازی‌های وبلاگی، که به دلیل این‌که دوستانم مانند گذشته فعال‌تر ظاهر شوند، دعوت می‌کنم از: مهدی قمصریان، حسن میثمی، حمید جیهانی، احمد نصیرایی، حسن قاسم زاده، مرتضی فرجیان‌نژاد.