۱۰۰ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

«تر»های اطراف

شخصی

این روزها در اطرافم انسان‌هایی هستند پرمطالعه‌تر، باسوادتر، عاقل‌تر، کاربلدتر، مخلص‌تر، خلاق‌تر، خوش اخلاق‌تر، متواضع‌تر، دلسوزتر. 

خدا را از این بابت شاکرم. امیدوارم بتوانم کمی از هر کدامشان الگو بگیرم.

من یک آدم ساده‌ام ولی مسئولیت‌پذیر!

شخصی

من یک آدم ساده هستم. سواد آنچنانی ندارم اما نسبت به جامعه و اطرافم مسئولیت دارم. نه هیچوقت جرأت مبارزه داشته‌ام، نه قدرتش را. نه می‌دانم سردار فلانی آدم خوبی بوده یا نه. نمی‌دانم توی سوریه داریم گند میزنیم یا از مرزهایمان دفاع می‌کنیم.
من یک آدم ساده هستم که دختری یازده ماهه دارم. دیروز در تمام مدتی که همه از جنگ صحبت می‌کردند، او با دستمال بازی می‌کرد و از ته دل می‌خندید. دلم نمی‌خواست بدانم کدام طرف بحث درست می‌گوید، فقط دلم می‌خواست بدانم خنده‌های دخترم تا چند وقت دیگر ادامه دارد. آخر میدانید چه اتفاقی افتاده است؟
سالها پیش سر و کله یک آدم شیک و اتوکشیده و ادکلن زده، با کلی پول و ثروت و تکنولوژی‌های پیشرفته آن سر شهر پیدا شد. این آدم با اینکه ادعای مدرن بودن و گوگولی بودن داشت ولی نوچه‌های زیادی برای خودش استخدام کرده بود که هر از گاهی به یک محله می‌رفتند و مردم آن محله را اذیت و آزار می‌کردند. به محله ما هم آمده بودند. یک نوچه در محله ما گذاشته بودند که اتفاقا آن هم اتوکشیده و ادکلن زده بود ولی نه می‌گذاشت کسی حرفی بزند و نه می‌گذاشت کسی جز خودش در محله برو و بیا داشته باشد مگر آنکه با او دوست میشد. همه ثروت اهالی محله را می‌گرفت و تقدیم می‌کرد به آن آدم شیک آنطرف شهر. 
یک روز پیرمردی که چیزی برای خودش نمیخواست، جلوی او ایستاد و جوانان دل به پیرمرد دادند و او را از محله بیرون کردند و خواستند خودشان محله خودشان را اداره کنند و به هیچ آدم شیکی آنطرف شهر باج ندهند.
آن آدم شیک آنطرف شهر بیکار نبود. به محله ما توسط نوچه‌هایش حمله کرد اما نگذاشتیم وارد شود. دور تا دور محله ما را محاصره کرد، هم نظامی و هم اقتصادی. به سختی افتادیم. آب و نان کم داشتیم ولی حاضر نبودیم هیچ آدم شیکی به ما زور بگوید. رفت سراغ محله‌های دیگر و به آنها حمله کرد. مردم آن محله دوستان ما بودند. از خردسالی با آنها گل کوچک بازی می‌کردیم و گرگم به هوا. رفتیم کمکشان. هم بخاطر اینکه انسانیت حکم میکند، هم بخاطر اینکه به هر حال اگر محله‌های اطراف ما رو می‌گرفت بعدش نوبت ما بود. 
پیرمرد فوت کرده بود ولی شاگردان پیرمرد بودند. یکی‌شان رفته بود از این محله به آن محله و وقتی که نوچه‌های همان آدم شیک ادکلن زده، سر زن و بچه و پیر و جوان محله‌های دیگر را می‌برید و ثروت‌شان را غارت می‌کرد و محله‌شان را بمباران می‌کرد به آنها کمک کرد. یک روز حتی به محله ما هم آمدند. به ساختمان ما. تیراندازی کردند. همه محله ترسیده بودند و می‌گفتند نکند آن آدمهای وحشی که از انسان‌های شیک اتوکشیده سلاح و پول و اطلاعات می‌گرفتند وارد محله ما شوند. 
گذشت. آن وحشی‌ها را از بین بردیم. همه با هم. ما که در محله‌های ضعیف شهر بودیم و به ما میگفتند امل و عقب افتاده. وحشی‌ها وارد محله ما نشدند و آن آدم شیک اتوکشیده ادکلن زده ناراحت بود که چرا نتوانسته هنوز محله ما را برای خودش کند. با خودش فکر کرد شاید همان شاگرد پیرمرد را از بین ببرد، راه برایش باز می‌شود. آخر می‌دانی انسان‌هایی هستند در محله ما که فکر می‌کنند هر کسی شیک و پولدار باشد لابد خیلی پیشرفته است. مداوم دوست دارند به او نزدیک شوند تا خودشان هم ماشین آخرین مدل سوار شوند و در رفاه زندگی کنند. امید آن شروری که دیگر ظاهرالصلاح هم نیست و شبیه دیوانه‌ها رفتار می‌کند به این نوع آدمهاست.
من نگران خنده دخترم هستم. من ساده. من بی‌سواد ولی من مسئولیت پذیر. من که عادت کردم به کم آبی و نان سفت. اما دوست دارم دخترم همیشه بخندد. همیشه. دنیا گرد است و بنی آدم اعضای یکدیگر. میدانم خنده از ته دل همان خنده پایدار است. خنده از سر سرخوشی و بیخیالی نیست. خنده پایدار وقتی اتفاق میفتد که در هیچ محله‌ای سر هیچ کسی را نبرند، به خانه هیچ کسی حمله نکنند و به زور از کسی دزدی نکنند. این هم وقتی اتفاق میفتد که بشناسیم کدام گرگی دستانش را سفید کرده است و از لای در نشان داده که ما را گول بزند؛ گرگی که دیگر ابایی از گرگ بودن هم ندارد. می‌کشد و می‌گوید من کشتم و اگر کسی بخواهد بگوید حق نداری در محله ما باشی، باز هم می‌کشم!
دخترم همیشه وقتی دلبری می‌کنی، قربان صدقه ات می‌روم. باز هم می‌گویم حاضرم بمیرم ولی گرگ را از بین ببرم که تو همیشه از ته دل بخندی.

چالش مطالعه کتاب ۲۰۲۰!

شخصی

در پایان سال میلادی ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ هم در مورد چالش مطالعه کتاب در گودریدز نوشته بودم. امسال این عدد به ۹۲ رسید و باز هم نتوانستم به میزان تعیین شده ۱۰۰ کتاب در سال برسم.

تعداد کتب خوانده شده در سال‌های گذشته بدین ترتیب بود:

سال ۲۰۱۴: ۲۷ کتاب از ۴۰ کتاب

سال ۲۰۱۵: ۲۵ کتاب از ۴۰ کتاب

سال ۲۰۱۶: ۴۷ کتاب از ۶۰ کتاب

سال ۲۰۱۷: ۳۶ کتاب از ۸۰ کتاب

سال ۲۰۱۸: ۶۶ کتاب از ۸۰ کتاب

سال ۲۰۱۹: ۹۲ کتاب از ۱۰۰ کتاب.

به نظرم برای سال ۲۰۲۰ هم باید همین ۱۰۰ کتاب را هدفگذاری کنم!

درگیری!

شخصی

این ماه حتی از ماه‌های قبل هم بیشتر سرم شلوغ بود و درگیر کارهای مختلف شخصی، خانوادگی، دانشگاهی، شغلی و پساشغلی بودم. نتونستم بروزرسانی کنم و پست جدید بذارم و از اون مهم‌تر نتونستم سایر وبلاگ‌ها رو بخونم؛ بخصوص دو هفته گذشته. چند تایی رو خوندم البته ولی عموما نه. امروز ستاره‌های وبلاگ بیش از ۷۰ رو نشون می‌داد و این عدد یعنی تقریبا تمام وبلاگ‌های فعالی که دنبال می‌کنم. این عدد رو به ۲۰ رسوندم ولی فرصت نشد نظر بذارم، البته که پست‌هایی که نظراتش بسته بود رو اصلا نخوندم. 

چند ماه آینده، ماه‌های تصمیمات مهم و تغییرات اساسی هست برای من. التماس دعا دارم.

این روزها ارتباط با دیگران را چگونه مدیریت می‌کنید؟

شخصی

قطع اینترنت جهانی و اکتفا به سایت‌های داخلی در این روزها در دستور کار دولت است و حتی زحمت استثنا کردن برخی از سرویس‌های پرکاربرد غیرقابل استفاده در اعتراضات هم به خود نداده. به طور مثال حتی واندرلیست که سرویسی برای اداره امور روزانه و انجام کارهای شخصی است هم باز نمی‌شود و چیزی نمی‌توان در گوگل جستجو کرد.

قطع کامل واتس‌اپ و اینستاگرام هم مردم را با مشکل جدی ارتباطی با یکدیگر مواجه کرده. 

واکنش شما در مقابل این قطعی چیست؟ صبر می‌کنید تا واتس‌اپ و اینستاگرام دوباره راه بیفتد یا این روزها از پیام‌رسان‌های ایرانی استفاده می‌کنید؟ اگر از پیام‌رسان‌های ایرانی استفاده می‌کنید، به نظرتان کدام پیام‌رسان بهتر است و چرا؟

بله، آی‌گپ، سروش، روبیکا، ایتا؟

شرک آشکار!

شخصی

زندگی همیشه فراز و نشیب داره. روزهای سخت داره و روزهای آسان؛ روزهای دلخواه و روزهای ناخوش. تا بوده در خوشی‌ها و آسانی‌ها که باد به غبغب می‌اندازم که چقدر خوبم و درستم و عاقلم و چندین صفت مثبت دیگر؛ تا هم ناملایمتی بوده که همیشه تقصیر دیگری بوده و کمبود منابع و بدشانسی و چندین بهانه دیگر.

این روزها، روزهای سخت زندگی است. روزهایی که شاید در کنار اینکه تقصیر دیگری انداخته‌ام، به دیگری مقابلی هم چشم امید داشته‌ام؛ بلکه فلان آدم و فلان مسئول بتواند کاری کند که روزهای سخت تبدیل به روزهای درخشان شود.

زهی خیال باطل! اصلا مگر اراده کسی در ملک حق کارگر می‌افتد؟ 

این را متوجه نبودم انگار. انگار شرک آشکارم را نمی‌پاییدم. گیر افتاده‌ام در محاسبه شرک خفی که این کار یک وقت ریا باشد یا نباشد! اما از شرک آشکارم غافلم.

قرآن باز کردم. مطابق معمول نمی‌خواستم سراغش بروم. مرا چه نسبت است به قرائت و تأمل و تدبر در قرآن؟ خودش صدایم کرد. یک جایی آنقدر آمد جلوی چشمم که برداشتم و بازش کردم. این آیات سوره حج آمد که با ترجمه حجت الاسلام قرائتی می‌نویسم:

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَعْبُدُ اللَّـهَ عَلَىٰ حَرْفٍ ۖ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ ۖ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةَ ۚ ذَٰلِکَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِینُ ﴿١١﴾ یَدْعُو مِن دُونِ اللَّـهِ مَا لَا یَضُرُّهُ وَمَا لَا یَنفَعُهُ ۚ ذَٰلِکَ هُوَ الضَّلَالُ الْبَعِیدُ ﴿١٢﴾ یَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ ۚ لَبِئْسَ الْمَوْلَىٰ وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ ﴿١٣

و از مردم، کسى است که خداوند را تنها با زبان مى‌پرستد، [و با حادثه‌اى کوچک مى‌لغزد،] پس اگر خیرى به او برسد، بدان آرامش یابد، و اگر مصیبت و آزمایشى به او برسد، دگرگون می‌شود [و به سوى کفر می‌رود، چنین کسى] در دنیا و آخرت زیانکار است. این همان زیان آشکار است. (۱۱) او جز خداوند چیزى را مى‌خواند که نه زیانى به او مى‌رساند و نه سودى. این همان گمراهی دور و دراز است. (۱۲) بلکه کسى را مى‌خواند که زیانش از سودش بیشتر است. چه مولا و سرپرست بدى! و چه همدم زشتى! (۱۳)

 

دیوانه کیست؟

شخصی

در کوچه‌ای که منزل پدری است، خانواده‌ای زندگی می‌کند که پدر و مادر و دو فرزند آنها همگی کمی از نظر روانی اختلال دارند.

چند روز قبل، دو وسیله شکستنی را پشت خودرو گذاشتم و روبروی منزل پدرم پارک کردم. برای اینکه دو بار صندوق خودرو را باز و بسته نکنم، هر دو وسیله را روی زمین گذاشتم و خواستم یکی را به حیاط ببرم و بعد سراغ دیگری بروم. به محض اینکه می‌خواستم از عرض کوچه رد شوم، مادر و پسر همان خانواده را در چند قدمی خودم دیدم. در دلم گفتم: خدا به خیر بگذراند. الان این پسر دیوانه ضربه‌ای نزند و شکستنی ما را نشکند!

چاره‌ای نداشتم جز اینکه به حیاط بروم و برگردم. درِ خانه هم چون دستم پر بود، باز ماند. به محض اینکه وسیله را در حیاط گذاشتم، صدای «یا علی» از کوچه شنیدم و چند ثانیه بعد همان پسر را دیدم که وسیله شکستنی مرا برای من تا حیاط حمل کرده!

شرمندگی حس بدی است حتی اگر در دلت باقی بماند. حتی اگر همان لحظه به ذهنت نرسد حلالیت بطلبی که در من در دلم راجع به تو گمان بد کردم یا اگر به ذهنت برسد، به نظرت نگفتنش از گفتنش بهتر باشد. 

خدایا! ما را ببخش!

--------------------

پ.ن: دیوانه کسی است که قبل از عملِ کسی، او را قضاوت می‌کند و خودش را برتر از دیگران می‌بیند.

سه از ده؟!

شخصی

امسال اولین سالی بود که سن شمسی‌ام با قمری‌ام متفاوت شد. به قمری، ۳۴ سال پیش شب ۶ محرم به دنیا آمدم و به شمسی ۳۳ سال پیش ۱۹ شهریور متولد شدم. شاید همین یک اتفاق کافی باشد که نگرانی‌ام برای اجرای برنامه‌هایم در دهه چهارم زندگی را افزون کند. بالاخره سه از ده سپری شده است یا چهار از ده؟ راحت‌طلبی همواره یکی از ویژگی‌های من بوده است. بنابراین بنا را بر سه از ده گذاشتم اما برای اینکه عذاب وجدان کمتری بابت راحت‌طلبی‌ام بگیرم، به خودم قول دادم کمتر راحت طلب باشم؛ به همین سادگی!

سپری شدن سه سال از ده سالی که به خودم وعده دادم مسیر را هدفمندتر و عاقلانه‌تر بپیمایم هم نگران کننده است. کاری نکرده‌ام. اصلاح نشده‌ام. فقط حرفش را زده‌ام. هر چند اتفاقات زندگی به هر حال عمیق‌تر بود و قابل تأمل‌تر. اشتباهات انگار بزرگتر می‌شوند و اثرگذارتر؛ و تغییرات عاقلانه‌تر و حساب شده‌تر و ماندگارتر اما در مجموع آنقدرها هم بنیادین و نجات‌بخش نبود؛ حتی در بعضی تصمیمات شاید بیشتر عقب افتادم.

مصادف شدن روزهای تولد شمسی و قمری‌ام در دهه اول محرم، انگار سخن تازه‌ای با من داشت. انگار فهمیدم بیش از اندازه به عقل (به معنی دنیایی آن) تکیه کرده بودم. انگار پای عشق را خیلی به میان نیاورده بودم، هر چند در مورد آن بسیار خوانده بودم اما در عمل.... اصلا مگر محاسبات رسیدن به هدف و تعیین مسیر انقدر عاقلانه است که سه از ده بشود یا چهار از ده؟ زهیر بن قین و حر بن یزید کجای این قضیه بودند؟ چند از چند بودند؟ و عمرو بن حجاج و حتی امثال طرمّاح چند از چند بودند؟ چه شد که به یک باره زهیر و حر به امام رسیدند و عاقبت بخیر شدند اما آن دیگران نه؟ حتما که عقل یاری می‌کند اما عقل به معنی دنیایی آن نه؛ عقلی که مقابل جهل باشد و همه ۷۵ لشکر خود را به همراه بیاورد: عقل اسلامی؛ که مسلمان باید عاشقِ عاقل باشد.

 

خستگی نباید معنی داشته باشد!

شخصی

تا چند ماه پیش فکر می‌کردم اگر این رساله را دفاع کنم، دیگر تا حدی راحت می‌شوم. وقتم بیشتر دست خودم هست و زمانی که برای شغل می‌گذارم را مدیریت می‌کنم تا بتوانم کتاب بیشتری بخوانم، وقت بیشتری با خانواده سپری کنم و کارهای عقب افتاده این ۱۰ سال گذشته را که همزمان بوده با تحصیل ارشد و دکتری و ازدواج و شغل اول و دوم و بدهی‌ها و ... را انجام دهم.

الان بیش از ۵ ماه از دفاع رساله می‌گذرد و هنوز وقت نکرده‌ام حتی کارهای فارغ التحصیلی دانشگاه را انجام دهم تا بتوانم خودم را به نظام وظیفه برای خدمت سربازی معرفی کنم! کمی بیش از یک ماه فرصت دارم برای این کار اما کلی کار نکرده دارم و کلی انتظارات وجود دارد و ... کتاب بیشتر خواندن و وقت بیشتر با خانواده پیشکش!

در شغلی که دارم به دلایل مختلف کارهای بسیاری وجود دارد که باید انجام بدهم و بدهیم. ایده نو و نوپا بودن و مشکلات کشور و خیلی مسائل دیگر همه دست به دست هم داده که اگر در این برهه زمانی، بعضی کارها انجام نشود، دیگر اجرای این ایده به سختی ممکن است اتفاق بیفتد. خستگی در این روزها نباید معنی داشته باشد. باید هر روز و دقیقه به دقیقه مبارزه کرد تا بتوان کار کرد! 

همین الان یاد ویدئوی مجید حسینی نژاد، مدیرعامل علی بابا افتادم که به معاون اول رییس جمهور می‌گفت من هر بستری که در جامعه فراهم باشد را استفاده می‌کنم و پول درمی‌آورم. روزی بستر تحریم است و با دور زدن تحریم پول درمیاورم و روزی دیگر استارت‌آپ.

اما اوضاع برای ما متفاوت است. ما نمی‌خواهیم از بستر موجود، پول در بیاوریم. ما می‌خواهیم در جایی که می‌دانیم نیاز حال و آینده جامعه است و بسیاری از آن غافلند، فعالیت کنیم. نه از آن نیازهایی که می‌شود برایش سریعا کالایی عرضه کرد و تقاضایی برایش وجود داشته باشد. از آن دسته نیازهایی که مردمان دوست داشتنی سرزمینم، به دلایل مختلف نسبت به آن کم‌توجه شده‌اند. نیاز به مصرف محتوای عمیق رسانه‌ای برای اینکه تفکرمان سطحی نشود. برای ساخت بسترش باید مبارزه کنیم و مبارزه کنیم و مبارزه کنیم. خستگی معنا ندارد.

 

 

هفته‌ای یک فیلم!

شخصی

از نظر شغلی این دو هفته شلوغ بودم که پست جدید نذاشتم. اما سعی کردم وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم رو بخونم و تا جایی که می‌تونم و نظری دارم، نظر بدم.

شاید هم سرشلوغی بهونه باشه و سوژه جدیدی نداشتم اما چرا. سوژه که زیاد بوده اما سوژه گفتنی... سوژه‌ای که بشه پردازش و پرداخت خوبی بشه و یه پست قابل بشه نبود. بعضا چیزایی توییت کردم و استوری گذاشتم اما حرف درخور وبلاگ نبود.

این پست رو گذاشتم که نظرم رو راجع به دو فیلم سینمایی که در این دو هفته دیدم بنویسم:

- شبی که ماه کامل شد:

کمتر از انتظار و توقعم بود. با توجه به موضوع جذاب ریگی و سابقه درخشان نرگس آبیار در شیار ۱۴۳، انتظار داشتم فیلم اثرگذارتری ببینم. به نظرم رسید نرگس آبیار بیشتر درگیر تکنیک شده در این فیلم و از محتوا بازمونده. اگر این فیلم دوبله بشه و یه غیرایرانی فیلم رو ببینه، ممکنه حتی فیلم ضد اسلام تعبیر بشه.

- ما همه با هم هستیم:

اگه انتظار دارید که مثل فیلم‌های سامورایی در برلین و امثالهم، در طول این فیلم خیلی بخندید، در اشتباهید. فیلم حتما فیلم طنز هست اما فیلم طنزی که کمی هم ذهن رو درگیر می‌کنه و میخواد معنای مدنظر خودش رو به مخاطب برسونه. به نظرم بهترین جمله فیلم اونجایی بود که یکی از مسافران هواپیما به فردی که داره سعی می‌کنه از خودکشی دسته جمعی اونا جلوگیری کنه این جمله رو میگه: اگه خودت اون پایین بودی و ما داخل هواپیما بودیم هم انقدر برات مهم بودیم که جلوی خودکشی ما رو بگیری؟