پژوهشگروبلاگ شخصی قاسم صفایی نژاد

۱۳۳ مطلب با موضوع «شخصی» ثبت شده است

یادداشت شخصی

پنج از ده

پنجمین سال از دهه چهارم زندگی سپری شد. امروز سی و پنج ساله شدم. دهه چهارم را دهه تثبیت، ثمردهی و عزت نفس درونی می‌دانستم؛ برعکس دهه سوم زندگی که دهه تلاطم، غرور و بچگی و آزمون و خطاست! نیمی از زمانی که برای جبران کاستی‌ها در دهه چهارم گذاشتم که در چهل سالگی به نقطه قابل قبول برسم، سپری شد.

نمی‌دانم چیزهایی که در مورد افسردگی چهل سالگی می‌گویند چقدر صحت داره اما می‌دانم که تغییر رفتار بعد از چهل سالگی سخت است. ضعف‌ها بسیار است اما در این یک سال گذشته، نسبت به بازه‌های زمانی یکساله قبل، وضعیت بهتری پیدا کردم. نه اینکه خودم کار مهمی کرده باشم و خیلی متفاوت شده باشم، نه! لطف خدا و عنایات او حالم را بهتر کرده است:

شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا

شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا

از کجا لطف خدا شامل حالم شده است

گوییا یار سفر کرده دعا کرده مرا

احساس آرامش بیشتری دارم. حس می‌کنم می‌دانم که خواستنی‌ها را چگونه بیابم و نخواستنی‌ها را با تکیه بر چه قدرتی طرد کنم.

این یک سال، سال سختی بود:

وضعیت جامعه از نظر بیماری همه‌گیر، اصلا وضعیت خوبی نبود. حداقل در همین یک سال، سه موج جدی کرونا را تجربه کردیم. بسیاری از انسان‌های مهم و عزیز از دست رفتند. اوضاع اقتصادی بدتر از قبل شد و اوضاع فرهنگ نیز! شرایط بین المللی باز هم پیچیده‌تر و سخت‌تر شده و...

اما همه این تجربیات، باید به کمک انسان بیاید که با خودشناسی بهتر، تکلیف خود در قبال جامعه انسانی را بیابد و به خودسازی برسد. پس در سختی، ساخته شدن بیشتر می‌شود؛ به شرط آنکه توان مقابله با سختی را نیز داشته باشیم. آهن باید بود که با چکش و پتک و کوره، به جای خراب شدن، ساخته شد. و این چرخه ساخته شدن و سختی دیدن ادامه دارد.

آیا نیمه دوم این دهه را تجربه می‌کنم؟ از این حدود هزار و هشتصد روز باقیمانده این دهه، چند روز دیگر زنده هستم؟ اگه هر روزم با روز قبلم قرار باشد متفاوت باشد، آیا ۱۸۰۰ قدم برای خودم تعریف کرده‌ام؟ اگر قرار باشد این ۱۸۰۰ قدم را تجربه نکنم، در کجا و چطور به سرای باقی می‌روم؟ آیا در آن قدم در صراط مستقیم هستم و عاقبت بخیر می‌شوم؟

می‌شود شما که این متن را می‌خوانید به جای تبریک تولد، برای عاقبت بخیری دعا کنید؟

یادداشت شخصی

آرزوهای واقعی و تقلبی

فطرت آدمی انگار جستجوگر است؛ می‌خواهد بیشتر بکاود، بیشتر کشف کند، بیشتر بشناسد، بیشتر معرفت کسب کند و بیشتر تصاحب کند.

آرزوهای کوتاه و بلندی که انسان‌ها دارند، نشان‌دهنده همین فطرت است. فطرتی کمال‌جو که برای به کمال رسیدن همه چیز را طلب می‌کند. امام (ره) می‌فرمودند که حتی بت‌پرست هم در جستجوی خداست که کمال مطلق است و مسیر را اشتباه رفته است.

حالا نمی‌خواهم در مورد کمال مطلق بنویسم. می‌خواهم در مورد آرزوهایی بنویسم که بدست آوردنش را سال‌ها مطالبه می‌کنیم و چون به آن می‌رسیم، ارزش آن در نظر ما از دست می‌رود.

دقت کرده‌اید؟ مثلا سال‌ها تمایل دارید که فلان رشته یا فلان دانشگاه قبول شوید؛ بهمان شغل را بدست آورید؛ آن موبایل خاص یا این کنسول بازی خاص را بخرید. سال‌ها خواسته‌اید که سفر سیاحتی یا حتی زیارتی بروید؛ با یک شخصیت محبوب و ارزشمند دیدار کنید و مصاحبت کنید و...

بیشتر این‌ها اینگونه است که وقتی به آنها می‌رسید و آن را برای خود می‌کنید، دیگر آن ارزش گذشته را ندارند. به قولی لپ تاپ محبوب‌تان که روزهای اول مراقب تمیزی و نظافتش هستید، پس از چند ماه قرمه سبزی هم روی آن بریزد دیگر حساس نیستید.

می‌دانید چرا؟ من فکر کردم می‌تواند به این دلیل باشد که وقتی مثلا لپ تاپ خریدید، می‌بینید بهتر از این هم می‌توان داشت؛ پس بعد از مالکیت این لپ تاپ به بهتر از آن فکر می‌کنید. وقتی دانشگاهی قبول شدید، می‌بینید می‌توان کارشناسی ارشد هم قبول شد یا دکتری. وقتی دکتر شدید، دنبال هیات علمی شدن هستید و ...

حالا کجاها این خواسته متوقف می‌شود؟ کجاها حتی بعد از اینکه خیالتان راحت شد آن چیز برای شماست، دلتان را نمی‌زند و سراغ چیزهای دیگر نمی‌روید؟ وقتی بهتر از آن را متصور نباشید! شاید بگویید آن چیزی که بهتر از آن وجود ندارد، فقط خداست ولی به نظرم این‌طور نیست. چیزهای خاصی هستند که انسان بهتر از آن‌ها را نمی‌تواند تصور کند. مثلا کسانی که این یادداشت را می‌خوانند و خدا به نظر رحمتش به آنها فرزند داده است، می‌دانند بهتر از آن را نمی‌توانند تصور کنند. شاید معنای عشق هم همین باشد.

یادداشت شخصی

بازگشت به برنامه ریزی

همیشه سعی می‌کردم برای هر کاری برنامه ریزی داشته باشم. کاغذها و موبایل و فایل‌های من همیشه حاوی نکاتی بود که در آینده نزدیک و دور، چه کارهایی باید انجام دهم. اهدافم چیست، منابعم چیست و راه رسیدن به آن اهداف چیست؟ همیشه حتی برای درس خواندن، برای مهمانی رفتن، برای فیلم دیدن و حتی برای بازی کردن، زمان بخصوصی از قبل تعیین می‌کردم. 

وقتی دبیرستانی بودم، دبیرستان نمونه دولتی رشد درس می‌خواندم که آن زمان‌ها جزو سه دبیرستان برتر کشور بود. پیش دانشگاهی که بودم، همه دوستانم وقت غیرمتعارفی برای درس می‌گذاشتند تا رتبه برتر کنکور شوند. آنقدر درس می‌خواندند که مریض می‌شدند. دبیرستان رشد آن زمان برای بچه‌های پیش دانشگاهی خوابگاه داشت. یک شب در میان بچه‌ها خوابگاه می‌ماندند که کنار هم بیشتر درس بخوانند و حضور در خانواده، آنها را از درس نیندازد! تا جایی که یادم می‌آید تنها کسی بودم که خوابگاه نمی‌ماندم و از همان روز اول اعلام کردم. در برنامه‌ریزی‌ام همیشه حتی ساعتی برای دیدن فوتبال هم اختصاص می‌دادم. همیشه اعتقاد داشتم انسان نباید تک‌بعدی باشد؛ حالا نه اینکه فوتبال دیدن انسان را چندبعدی کند! 

نمی‌گویم همیشه موفق بودم و به برنامه‌ریزی‌ام عمل می‌کردم اما سعی‌ام رو می‌کردم. اوج برنامه‌ریزی‌ام برای کنکور ارشد بود که در کنار ۳ ماه درس خواندن ویژه برای کنکور، هر روز برنامه دیدن فیلم و فوتبال و بازی فیفا هم داشتم و از نتیجه‌ای که گرفتم راضی‌ام.

اما هر چقدر برنامه را انجام ندهیم، برنامه بعدی هم با انحراف بیشتری پیش می‌رود. از وقتی دیگر تنها نیستی، انجام برنامه‌ها سخت‌تر می‌شود. از وقتی باید تیمی کار کنی، باز هم سخت‌تر می‌شود. از وقتی چند کار با هم می‌پذیری، سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود.

از سال ۸۸ که هم ازدواج کردم و هم دوره کارشناسی ارشد را شروع کردم و هم شاغل بودم، برنامه ریزی سخت‌تر شد اما باز هم سعی می‌کردم برنامه ریزی کنم ولو اینکه درصد کمتری انجامش دهم. تقریبا هیچوقت زندگی یک انسان معمولی که انتظار می‌رود را نداشتم چون همزمان با شغل، در بهترین دانشگاه‌های ایران درس می‌خواندم و سعی می‌کردم خوب درس بخوانم تا فقط مدرک نگیرم. هر چند احتمالا در این دانشگاه‌ها مجبوری خوب درس بخوانی.

بعضی از این سال‌ها مجبور بودم دو شغله یا حتی سه شغله باشم. اوج آن اواسط دهه نود بود. هم در صداوسیما مدیر آموزش و فرهنگ سازی معاونت فضای مجازی بودم، هم در مرکز پژوهشی آرا به صورت پاره وقت مدیر گروه سیاستگذاری فرهنگی بودم و هم سردبیری ماهنامه مدیریت رسانه را به صورت یک کار داوطلبانه بدون درآمد پیگیری می‌کردم. دو واحد درس مبانی مدیریت هم در دانشگاه سوره تدریس می‌کردم. آن زمان‌ها یک فرزند داشتم و آزمون جامع دکتری هم داده بودم و مشغول نوشتن رساله دکتری هم بودم.

اما انگار از سال ۹۶ اتفاقات دیگری افتاده (میز کار در سال ۹۵ را اینجا ببینید). اینکه دوندگی در زندگی و کار بیشتر شده، انگیزه من کمتر شده، یا هر دلیل دیگری، نمی‌دانم! فایل‌های لپ‌تاپ و گوشی و یادداشت‌های پراکنده «یک روز بنویس و ماهها ننویس» نشان می‌دهد که دیگر برنامه ریزی از شخصیت‌ام حذف شده. با اینکه از اواسط سال ۹۶ تا الان دیگر همیشه تک شغله بوده‌ام و اواخر سال ۹۷ که دکتری هم دفاع کردم، عملا هیچ درگیری دیگری نداشتم. حتی تدریس را هم کنار گذاشتم تا بتوانم نشر را اداره کنم. 

سه روز است مشغول مرتب کردن یادداشت‌ها و فایل‌ها و ... هستم. هر چند ماه یک بار آمده‌ام و قول داده‌ام برنامه ریزی کنم و عمل کنم ولی نشده است. چرا؟ چون همه چیز نامرتب بوده. باید وقتی برای مرتب کردن این همه بی نظمی می‌گذاشتم که هیچوقت فرصتی نبوده.

اما حالا دارم سعی می‌کنم وقت بگذارم و همه چیز را مرتب کنم تا دوباره بدانم چه می‌خواهم و برای رسیدن به آنچه می‌خواهم، چه باید بکنم.

یادداشت شخصی

اثاث کشی

فردا اثاث کشی داریم؛ ولی جابجایی منزل مسکونی نیست. قراره دفتر نشر صاد منتقل بشه به خیابون کریمخان. طبقه دوم و سوم ساختمونی که فروشگاه کتاب زیتون در طبقه همکف اون خودنمایی می‌کنه. از حوالی دی ماه، قصد جابجایی داشتیم. هم تعداد نیروها زیاد شده بود و هم اجاره دفتر فعلی به صرفه نبود. دوستان من در نشر، دی و بهمن رو جسته و گریخته دنبال ساختمون جدیدی بودند که بتونیم هم نشر صاد، هم مجموعه کتاب صوتی قناری و هم خودنویس رو منتقل کنیم اونجا و همه کنار هم باشیم. چند تا ساختمون هم دیدیم که بد نبود اما بالاخره بدی‌هایی هم داشت. مثلا یکیشون سه تا واحد داشت که در هر واحد به دلیل نقشه بد داخل واحد، حدود ۱۰ متر پرتی داشت. یا یه واحد دیگه دیدیم که یکی از بزرگترین اتاق‌هاش هیچ پنجره‌ای نداشت. یا مثلا یه ساختمون خیلی خوب دیدیم که همه چی‌اش خوب بود به جز محلش. یعنی محلش هم خوب بود ولی به درد ناشر جماعت نمی‌خورد که بهتره مرکز شهر باشه. تا اینکه این ساختمون رو پیدا کردیم و پسندیدیم و به توافق رسیدیم اسفند ۹۹. قرار بود ۱۵ فروردین جابجا بشیم اما به دلیل اینکه نوساز بود، کارهای نقاشی و تیغه کشی و اینا طولانی شد و تا الان طول کشید. حدود ۵ ماه از زمانی که اراده کردیم، تا زمانی که جابجا میشیم فاصله افتاد. فردا صبح اثاث کشی داریم و دیروز و امروز همه وسایل رو داخل جعبه‌ها گذاشتیم.

الان داشتم به این فکر می‌کردم که ما برای همه جابجایی‌ها انقدر وقت میذاریم؟ انقدر مته به خشخاش میذاریم که بهترین جا رو پیدا کنیم؟ انقدر برامون مهمه که هم موقعیتش خوب باشه و هم همسایه‌هاش خوب باشن؟ انقدر همه‌ی تیم، دل به دل هم میدیم که جابجایی تک تک‌مون راحت‌تر باشه؟ انقدر به راحتی و تجهیزات و حتی تزیینات جای جدید فکر می‌کنیم و برامون مهمه چون پیش خودمون میگیم حداقل یک سال میخوایم صبح تا شب اینجا بگذرونیم، پس مهمه!

این جابجایی خیلی مسافت طولانی هم نبود. از حوالی میدون ولیعصر به زیر پل کریمخان. به حساب نقشه گوگل دقیقا ۲.۱ کیلومتر. حالا اگه قرار بود مسافت بیشتر بشه و بریم در یه شهر غریب، چقدر آماده می‌شدیم؟ یه کشور دیگه که فرهنگ شبیه فرهنگ خودمون داشته باشه چی؟ یه کشور دور چی؟ یه دنیای دیگه چی؟

موندگاری‌مون هم در جای جدید، خیلی نیست و اجاره کردیم دفتر رو. حالا اگه می‌خواستیم طولانی مدت اجاره کنیم چقدر بیشتر برنامه ریزی می‌کردیم؟ اگه می‌خواستیم یه جایی رو بخریم چی؟ هم پول بیشتری باید می‌دادیم و مراقبت می‌کردیم که درست هزینه بشه و هم مدت بیشتری رو باید زندگی می‌کردیم توش؛ طبیعتا بیشتر تأمل می‌کردیم. اگه می‌خواستیم همه سرمایه‌مون رو بدیم و یه ساختمونی بخریم که همیشه اونجا بمونیم چی؟ اگه همه عمرمون رو می‌خواستیم بدیم و در اون جاودانه بودیم چی؟ 

یادداشت شخصی

قدر و تقدیر

آنقدر نصفه و نیمه سر می‌زنم و نامنظم که نمی‌دانم حتی زیاد می‌نویسم یا کم. نظم گمشده این ماه‌های من بود. شاید حدود ۷ ماه یا حتی بیشتر نظم از زندگی من فاصله گرفت. خدمت سربازی یکی از دلایل عمده آن بود. درست است که خودش بیشتر از دو ماه طول نکشید ولی پیش لرزه‌ها و پس لرزه‌هایش هنوز آثار جدی دارد. 

این هفته تصمیم گرفتم که نظم را به زندگی برگردانم. نشستم و فکر کردم چگونه. وان‌نوت را کوبیدم و از نو ساختم. سه دسته شخصی و کار و پژوهش را جدا کردم و برای هر کدام زیرعنوان‌هایی گذاشتم که بتوانم اتفاقات و تصمیمات را مدیریت کنم.

روز میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام آمد و من پست ننوشتم. نه اینکه یادم رفته باشد، نه! حرفی برای انتشار نداشتم. بهتر بگویم و خودم را گول نزنم، بی‌نظمی تمرکزم را برای یافتن حرفی برای انتشار هم گرفته بود.

همه تلاشم را می‌کنم که نظم را برگردانم. امیدوارم تصمیمم با تقدیرم در این شب قدر یکسان شود و برنامه‌ریزی شده و آگاهانه هر کاری را انجام دهم.

----------------------------

پ.ن: امشب حلال کنید و اگر حلال نمی‌کنید اعلام بفرمایید که چگونه جبران کنم.