۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امام حسن» ثبت شده است

عمودهای راه

شخصی

السلام علیک یا کریم اهل بیت

عمودهای پیاده روی اربعین برادرت را که مردم می‌پیمودند، به این فکر می‌کردم که عمودهای رسیدن به تو چگونه است؟ چند عمود باید طی کنم تا به تو برسم؟ چند عمود باید با دلم بروم و چند عمود را باید با عقلم بروم. عمودها چگونه قرار گرفته‌اند؟ آیا در پیاده روی برای رسیدن به تو هم فاصله عمودها یکسان است؟ عمودها شبیه هم هستند؟

فکر می‌کنم اولین عمود برای رسیدن به تو باید «صبر» باشد. صبر کردی در مصیبت، صبر کردی در زخم زبان‌ها، صبر کردی در دشنام‌های روی منبر به پدرت و جنگ‌های روانی، صبر کردی در...

هنوز فاصله دارم تا عمود صبر؛ یا منصفانه‌تر به درون خودم بنگرم دارم دور می‌شوم از عمود صبر.

عمود دوم شاید «کرامت» باشد. کرم و بخشندگی تو که بارها همه اموالت و بارها نیمی از اموالت را در راه خدا دادی. بخشندگی تو که به دشمنت هم می‌رسید. کرم و جود تو که شامل حیوانات هم می‌شد.

اگر در صبر روزگاری وضعیت خوبی داشتم، اما در مورد کرامت و بخشندگی، اصلا حتی بذر آن را در درون خود نکاشته‌ام.

عمود سوم باید «شجاعت» باشد. شجاعت جهاد در راه خدا. روزی به دستور امام زمانت به دفاع از خانه خلیفه سوم می‌روی، روزی شخص اول نبرد جمل می‌شوی و روز دیگر صلح با معاویه را می‌پذیری. در هر سه هم جانت را به خطر انداختی و هم آبرویت را. هم فداکاری کردی و هم زخم زبان شنیدی. برخی روایت‌ها نوشته‌اند حتی صحابی بزرگ پیامبر، جابر بن عبدالله انصاری، که آغازگر پیاده روی اربعین برادرت بوده، در رسیدن به عمود شجاعت تو به بیراهه رفت. ای کاش دروغ باشد این روایت که او هم پس از صلح تحمیلی به تو، تو را مذل المومنین خواند یا در کار صلح تو شک کرد!

عمود شجاعتت جذاب است اما برای من که آلوده‌ام ترسناک نیز هست.

عمود چهارم شاید «آینده نگری» باشد. کیست که نداند چگونه پی تک تک عمودهای راه حسین علیه السلام به دست تو آماده شده؟ کیست که نداند در آن روزهای سخت، حتی تا هزاران سال بعد و تا ما را می‌دیدی که حفظ‌مان کنی. که به تاریخ نشان بدهی شیعه، همزمان هم عاقل است و هم عاشق. 

عجله من تناسبی با آینده‌نگری ندارد اما از درون من با خبری که همیشه دنبال این بودم که ماموریت‌م در این زندگی را بیابم و ابزارهای آن برای تحقق در آینده را فراهم کنم.

امام مهربانم

کمکم کن گام بردارم. کمکم کن لااقل به سمت این عمودها نزدیک شوم. کمک کن..

 

زندگی به عشق است

شخصی

سلام امام کریمم

روز میلادت بهانه‌ای دارم که سخنان دلم را برای تو بنگارم. می‌دانم هنوز آنقدر عاشق نیستم که بدون بهانه برایت بنویسم اما امسال شروع به نوشتن نکرده‌ام که بگویم از تو دور شده‌ام یا نزدیک... امروز می‌خواهم از تو بگویم، از اینکه چگونه زیستی و چگونه هم‌اکنون زندگی می‌کنی؟ شهادت که مرگ نیست که مفتی وهابی بگوید پودر شده‌ای! شهادت، اصل زندگی است.

امروز داشتم فکر می‌کردم که وقتی همه نامردها از کنارت رفتند و صلح را به تو تحمیل کردند و پس از آن با پررویی تو را «مذل المومنین» خواندند، به چه می‌اندیشیدی؟ به اینکه تنها شده‌ای؟ به اینکه قدرت را از تو گرفتند و به یک دغل‌کار اشرافی مدعی دادند؟ یا نه! ناراحت بودی که چرا مردم از خدا دور می‌شوند و به دست خود، دشمن خدا را حاکم خود می‌کنند؟ ناراحت بودی که آرامش و رفاه مادی و معنوی مردم از این پس هدر رفته است و دیگر روی خوش روزگار کمتر به مردم نمایان خواهد شد؟

راستی چرا لقب «تنهاترین سردار» را به تو دادند؟ مگر تو تنها بودی؟ مگر کسی که با خداست تنهاست؟ اصلا مگر کسی به جز خدا وجود دارد که بود یا نبودش مهم باشد؟ که حالا «ولی خدا» را بدون آنها تنها بدانیم یا ندانیم؟!

حتما این لقب را قبول نداشتی و حتما برای دوری مردم از خدا ناراحت بودی که ۱۰ سال پس از صلح که در این دنیا حضور مادی داشتی، نورافکن‌های کرامت و عزتت را مقابل دیدگان مردم به نمایش می‌گذاشتی تا بلکه رفته رفته ۷۲ پروانه را برای سوختن در کنار شمع حسین‌ات آماده کنی.

امروز باید فکر کنیم که «صلح تحمیلی» تو چه ربطی به شرایط امروز جامعه ما دارد؟ نرمش قهرمانانه باشکوه تو، چه ربطی به مواجهه ما با دشمنان خدا در این زمانه دارد؟ آیا همان شرایط است؟ آیا رویکردمان و عمل‌مان شباهتی با تو دارد؟ از دریای رحمت و کرامتت، ذره‌ای عشق به ما بده که عشق است که شعله زندگی را در دل انسان برمی‌فروزاند. ذره‌ای عشق به ما بده که دنیا را میدان‌گاهی برای ساخته شدن بدانیم و نه مکانی برای بقا!

 

باز هم روز تو

شخصی

شاید هیچ سالی به این اندازه از تو دور نبودم. و شاید هیچ سالی به این اندازه عزم خوب شدن و مردانه قیام کردن برای اصلاح نداشتم.

امسال می‌خواهم به جای شبه مناجات با تو و زدن حرف‌ها و دغدغه‌های خودم، فقط به تو بنگرم و تو را بخوانم. بخوانمت تا بل باز شود درهای رحمت حق بر این دل.

 

چراغ هدایت

شخصی

داشتم بایگانی 10 سال گذشته را می‌خواندم؛ بایگانی مربوط به کلیدواژه تو. انگار این 32 مطلب گذشته‌ای که راجع به تو نوشته‌ام، هر سال دورتر شده‌ام و دورتر. هر سال از هجر تو کمتر سوخته‌ام و بیشتر ساخته‌ام. چرا به این سو می‌روم؟ هر سال حتی اگر دانسته‌هایم بیشتر شده باشد اما عملم کمتر شده. به بیابانی رسیده‌ام که شاید 10 سال پیش فکرش را هم نمی‌کردم؛ فکرش را هم نمی‌کردم چنین اعمالی از من سر بزند. منی که ده سال پیش می‌گفتم انقدر خوب زندگی می‌کنم که به همه بفهمانم شیعه امام حسن بودن چقدر خوب است:

من به تنهایی از این جام نخواهم نوشید                        همه اهل جهان را حسنی خواهم کرد
تکراری شده است شیرین‌زبانی‌هایی که هر سال از مناجات‌های خداوندگار مناجات و زینت عابدان یاد گرفته‌ام. دوباره نمی‌خواهم بگویم که به کریمی تو نگاه می‌کنم نه به اعمال خودم!

باید بگویم:

تو راه دادی مرا به خانه، مرا خریدی به هر بهانه              ولی دوباره شکسته توبه، گنه نمودم چه ناشیانه

ارباب کریمم!

اگر سال پیش نوشته بودم گاهی به تو نزدیک شده‌ام و گاهی از تو دور اما این یک سال اخیر کمتر روزی بود که به تو نزدیک شده باشم. 

نمی‌دانم چه شد که یاد این خاطره در بقیع افتادم. یادت هست روز دومی که پا به بقیعت گذاشتم؟‌ مفتی وهابی کنار قبر تو به تو توهین می‌کرد. می‌گفت: «چرا از حسن بن علی حاجت دارید؟ اگر شما با مدیر شرکت رفیق باشید، سراغ پارتی می‌روید یا مستقیم پیش مدیر شرکت می‌روید؟ خدا رفیق شماست و از رگ گردن به شما نزدیک‌تر است، از خدا بخواهید. حسن بن علی پودر شده است. حسن بن علی در طول زندگانی‌اش یک کلمه به فارسی سخن نگفته و فارسی بلد نیست که حاجت شما را بفهمد!»

تحجر و جمود فکری به او اجازه نمی‌داد که بفهمد انسان کامل یعنی چه. می‌خواستم جواب بدهم اما روحانی کاروان‌مان توصیه اکید کرده بود که روی کاروان دانشجویی حساس هستند و وارد گفتگو نشوید. پیرمردی از میان زائرین شیعه رو کرد به آن مفتی وهابی و یک سوال کرد: «مگر نمی‌گویی واسطه‌ای نیاز نیست؟ پس خدا چرا خودش ما را هدایت نکرد و پیامبر فرستاد؟»

طنین صلوات که ناخودآگاه از میان جمعیت بلند شد، فهمیدم که هیچوقت شیعیان خود را تنها نمی‌گذاری. تو خود چراغ هدایتی که از شیعیانت خواستی چراغ هدایت باشند. *

اگر شیعه هستم باید عمل کنم به دستورات و شیوه زندگی‌ات. اگر این 10 سال گذشته از تو دورتر شدم اما این دهه آینده که به چهل سالگی می‌رسم باید روز به روز به تو نزدیک‌تر شوم. این اولین سالروز ولادت تو در دهه چهارم زندگی من است. می‌خواهم به تو نزدیک‌تر شوم اما قبل از آن که چراغ هدایتت مرا به سوی سعادت رهنمون کند، نیازمند برآورده شدن یک حاجت هستم. می‌شود امشب واسطه برآورده شدن یک حاجت من شوی؟ می‌شود «الهی العفو» مرا آمین بگویی؟

----------------------------------

* امام حسن مجتبی علیه السلام: کونوا اوعیه العلم و مصابیح الهدی (ظرف دانش باشید و چراغ هدایت)

 

فرمان جنگ یا صلح را امام می‌دهد

فرهنگی :: مناسبت

روزی که مجروح از زخمی که به ظاهر خودی‌ها، ناجوانمردانه به پایش زده بودند به کوشک مدائن آمد و ابن مسعود افتخار میزبانی از امام عالمین را داشت، به اصرار ابن مسعود، برادرزاده‌اش مختار ثقفی برای اضافه شدن به لشگر امام حسن علیه السلام جهت جنگ با معاویه به مدائن آمد. مختار پس از صحبت با جعده، همسر امام، دست از حمایت امامش برداشت و به عمویش گفت: «سخنی را که از زبان عمر بن سعد شنیده بودم، از زبان بانو جعده نیز شنیدم. حسن بن علی حتی در خانه خویش نیز تنهاست و جنگ ثمری ندارد.»

مختار درست تشخیص داده بود که دختر اشعث، دشمن امام است نه همسر امام، اما درست تشخیص نداد که فرمان جنگ یا صلح را امام می‌دهد نه خودش! که پیغمبر نیز فرموده بودند حسن و حسین وصی من هستند، چه بنشینند و چه قیام کنند. همین تشخیص اشتباه هم باعث شد که دنیا به او اثبات کند دار مکافات است، ولو اینکه توبه او را به سمت عاقبت بخیری رهنمون کرده باشد. وقتی 7 هزار نفر در روزی که تزویر -همان سلاح معاویه- به جنگ مختار آمده بودند، او را یاری نکردند و مختار با عده اندکی از یاران خود به شهادت رسید، با تمام وجود درک کرد آنچه را باید درک می‌کرد.

------------------

پ.ن: 8 سال پیش کتاب الکترونیکی «پرشکوه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ» در مورد صلح امام حسن را در وبلاگم قرار داده بودم. توصیه می‌کنم از اینجا آن را دریافت کنید و مطالعه نمایید.

 

ارباب بهشتیان

فرهنگی :: مناجات

سلام... چه سال عجیبی بود که هم حس می‌کنم به تو نزدیک‌تر شده‌ام هم دورتر. انگار عمر انسان هر چقدر که میگذرد، پیچیدگی او هم بیشتر می‌شود. چند ماه از تو شاید دور شدم اما چند ماه هم به تو نزدیکتر شدم؛ شاید بعضی روزها به تو نزدیکتر شدم اما بعضی روزها از تو دورتر؛ حتی محدودتر از ماه و روز، برخی ساعات هم بود که در حال نزدیک شدن به تو دچار غفلت شدم؛ حتی محدودتر: لحظه! اما غفلت مرا خرده نگیر که:

سنگینی غمت به تغافل مرا فکند                لعنت به من اگر ز سرم وا کنم تو را

اصلا کرامتت آنقدر هست که حتی وقتی دور می‌شوم، تو نزدیک می‌شوی و احساس دوری نمی‌کنم. انگار نزدیک‌تر می‌آیی که دستم را بگیری و به سمت خدا ببری.

مجلس‌گرم‌کن‌های حرفه‌ای می‌گویند: «هر چه باشم از آن کسی که به تو ناسزا می‌گفت و به او کرامت کردی، بدتر نیستم» اما من چه بگویم که از او بدترم. آن کسی که ناسزا می‌گفت تو را نمی‌شناخت و تحت تأثیر تبلیغ معاویه و طمع پول او ناسزا می‌گفت اما من چه بگویم که تو را می‌شناسم و اطاعتت نمی‌کنم؟ من چه بگویم که همیشه کرامتت را دیده‌ام، فهمیده‌ام و نوش کرده‌ام اما فراموش کرده‌ام؟

ارباب مهربانم

نمی‌دانم درست است به تو بگویم ارباب یا نه؟ تو سید جوانان اهل بهشتی، من کجا و جوانان بهشتی کجا؟ 

ارباب بهشتیان

کرامتت را بیشتر به ما بنوشان که لایق وصلت شویم و این غم هجران پایان پذیرد. می‌شود همه ما شیعیان را لایق وصلت کنی:

من به تنهایی از این جام نخواهم نوشید                        همه اهل جهان را حسنی خواهم کرد

 

حب و رفتار

فرهنگی :: یادداشت

سلام امام من

نوشتن برای تو همان‌قدر سخت است که ننوشتن! نوشتن از این جهت سخت است که چه بنویسم که ذره‌ای لایق وجود مبارک تو باشد و ننوشتن از این جهت که به عشق تو زنده‌ام.

میلادت که می‌شود انگار خودم را فراموش می‌کنم؛ انگار یادم می‌رود چقدر کمبود و کاستی دارم؛ انگار یادم می‌رود چقدر قصور و تقصیر دارم. گویی با یک «بالحسن الهی العفو» همه چیز نو شده  -نه، از آن دسته از دیندارانی نیستم که هر رفتاری بکنم و بگویم خدا می‌بخشد! اما غفلت و لغزش‌هایم که قابل انکار نیست- می‌گویم نو شده چون کریمی و هر چه می‌خواهم نه نمی‌گویی و آنوقت من فکر می‌کنم حتما بخشیده شده‌ام که نه نمی‌شنوم:

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده‌ایم                          ای جمله‌ی همیشه «بفرما»تر از همه

خودم را فراموش می‌کنم چون در جایی که نور هست، تاریکی به چشم نمی‌آید. تو نور هدایتی برای تمام دوستان و دشمنانت؛ تو از هدایت دشمنان نیز دست برنداشتی چون امام باید این‌گونه باشد. گفتم دوستان و دشمنان اما مگر چند نفر کنار تو، دوست واقعی تو بودند؟ چند نفر کنارت بودند که به قول امام راحل عظیم الشأنمان «صلح تحمیلی» را پذیرفتی و گفتی اگر صلح نمی‌کردم یک شیعه بر روی زمین باقی نمی‌ماند. و شیعه را زنده نگه داشتی با زمینه سازی قیام حسین علیه السلام.

برخی می‌گویند ما شاید دوستت نباشیم اما دشمنت نیز نیستیم. یا می‌گویند ما شاید شیعه‌ات نباشیم اما محب تو هستیم؛ من این‌گونه جملات رو نمی‌پذیرم؛ مگر محب بدون عمل به خواسته‌های محبوب به چه دردی میخورد؟ حب ابن عباس به درد تو خورد یا حب سلیمان صرد خزاعی به درد برادرت حسین علیه السلام؟ پشیمانی سلیمان شاید عاقبت خودش را بخیر کرده باشد اما مگر امام زمانش را زنده کرد؟

امام مهربانم

محبتی کن که حب تو در دل من، خروجی رفتاری متناسب داشته باشد. اللهم اخرج حب الدنیا من قلبی...

 

 

صبر در راه خدا...

فرهنگی :: مناجاتفرهنگی :: مناسبت

سلام ارباب کریمم

همیشه درب خانه‌ات به روی هر غریب و مسکین و حاجتمندی باز بود؛ گویی خانه نه، بلکه مهمان‌خانه بود. اما چه شد که تنهاترین سردار شدی، به بی‌وفایی مردمان برمی‌گردد. ما نمی‌خواهیم شبیه مردمان دوره شما باشیم، پس حتی موقع ورود به بقیع هم اجازه می‌گیریم: «أ أدخل یا موالیّ، أ أدخل یا اولیاءالله...» آیا داخل شوم؟ یقین دارم که تو کریمی و اذنم می‌دهی. همانطور که برخلاف مردمان زمانت، یقین دارم که «اشهد انکم قد بلغتم و نصحتم و صبرتم فی ذات الله» گواهی دهم که شما بخوبی تبلیغ و خیرخواهی کردید و در امر خدا شکیبایی نمودید. تو را «معز المؤمنین» می‌دانم و می‌دانم که اگر صلح کردی به این دلیل بود که در صورت جنگ «یک شیعه بر روی زمین باقی نمی‌ماند.» چه جهادی بالاتر از این که صبر و سکوت و صلح کنی به دلیل نامردی و بی‌بصیرتی امتت اما همان امت «مذل المؤمنین» ات بخوانند. «و انکم دعوتم فلم تجابوا، و امرتم فلم تطاعوا» به راستی شما مردم را به خدا دعوت کردید ولی اجابت نکردند و دستور دادید ولی اطاعت نکردند...

آقای من!

هر چند زمانی که به جدت زخم زبان می‌زدند، به دنیا نیامده بودی اما در سکوت 25 ساله پدرت، در کنارش بودی و صبوری را جرعه جرعه نوشیدی تا کاری کنی که صبر در برابر تو صبرش را از دست دهد. صبر و صلح تو بود که قیام حسین را بنا کرد و اولین جوانه «زنده ماندن شیعه» 72 پروانه بود که گرد شمع اباعبدالله سوختند و امروز 20 میلیون زائر اربعینی دارد. آن روز صلح کردی تا شیعه زنده بماند و امروز با عنایت خداوند شیعه در حال تمدن سازی نوین اسلامی است...

 

دل بَر یا دل بُر

فرهنگی :: مناجاتفرهنگی :: مناسبت

اگر هیچ‌وقت از تو احساس دوری نکردم، به این خاطر است که هر چه از تو دور می‌شوم، بیشتر به سمت من می‌آیی. من چیزی جز روسیاهی و جفا ندارم اما تو مثل همیشه کریمی و باوفا.

یادت هست می‌گفتم

ارباب من ز نوکر خود دل بریده‌ای          خوبان مگر که دل به گدایان نمی‌دهند

خوب یادم هست آغوش گرم تو را در اولین دیدارم از مدینه که زنده‌ام کردی. دیدم نه تنها دل نبریده‌ای که دل بَری کرده‌ای. این بار نیز قدمی از سوی من برای نزدیک شدن به تو برداشته نمی‌شد اما باز هم ندا رسید «دیدن یار میسر شده جانا، تو بیا».

شرمنده‌ام کردی از این جملات که می‌گفتم:

با من ای دوست جفا کن، ز وفا نیز بگو                           سخن تند روا دار، دعا نیز بگو

خواستم شرح کنم با تو دل خونین را                              جگرم بر دهان آمد که مرا نیز بگو

مرهمی گر به لب تیغ بمالی بد نیست                            بعدِ یک عمر «برو»، گاه «بیا» نیز بگو

دیدم تو سراسر وفایی و رحمت و بفرما!

ما از تو هیچ وقت نفرما ندیده‌ایم                           ای جمله همیشه «بفرما»تر از همه

سپاس که دعوتم کردی و سپاس که زنده‌ام کردی...

میلادت مبارک ارباب مهربانم.

 

گوشه نگاه...

فرهنگی :: مناجات

دوباره سالروز عروج توست...

دوباره مرا دلتنگ خودت کردی؛ دوباره به خاطر من آوردی که سال‌ها پیش چقدر هر روز وصال تو رو می‌خواستم اما حالا...

یادت هست که می‌گفتم:

چشمت هزار مرتبه عیسی مریم است            زین نسخه در مکاتبه غیر ما کم است

دل‌مرده‌ام در روزمرگی‌ها و غفلت‌ها؛ گوشه نگاه تو مگر اینکه مرا زنده کند.